<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980</id><updated>2011-04-22T06:36:46.800+04:30</updated><title type='text'>مجله روانشناسی جامعه</title><subtitle type='html'>بنام خداوندجان وخرد</subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>19</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-114718003502842390</id><published>2006-05-09T16:36:00.000+03:30</published><updated>2006-05-09T16:39:17.920+03:30</updated><title type='text'>لينكهاي جالب</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://maktoob.parsiblog.com"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;http://maktoob.parsiblog.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;وبلاگ ذهن مكتوب&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;a href="http://www.ertebat-noorani.blogfa.com/"&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;ertebat-noorani.blogfa.com&lt;/span&gt;&lt;/a&gt; &lt;/div&gt;&lt;div align="center"&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size:180%;"&gt;وبلاگ ارتباط نوراني&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-114718003502842390?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/114718003502842390/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=114718003502842390' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114718003502842390'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114718003502842390'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2006/05/blog-post_114718003502842390.html' title='لينكهاي جالب'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-114717801493600261</id><published>2006-05-09T15:59:00.000+03:30</published><updated>2006-05-09T16:12:14.546+03:30</updated><title type='text'>خدايا شكر</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;"&gt;خوشبختانه حال پانيذ كوچولو خوب مي شود كسي كه براي كمك به او آمده خودش را معرفي نكرده ولي تمام هزينه معالجه اون رو پرداخت كرده اميدوارم بار هم اين كار انساني براي نيازمندان ديگر هم تكرار شود .&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-114717801493600261?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/114717801493600261/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=114717801493600261' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114717801493600261'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114717801493600261'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2006/05/blog-post_09.html' title='خدايا شكر'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-114699413572841396</id><published>2006-05-07T12:57:00.000+03:30</published><updated>2006-05-07T13:14:14.433+03:30</updated><title type='text'>دعوت برای کمک به بیماران نیازمند</title><content type='html'>&lt;div align="right"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;پنجره را بگشاى، دخترك كوچكتر از آن است كه بتواند انگشتانش را به پنجره بكوبد، پنجره را بگشاى تا دخترك كمتر روى پاهاى ناتوان اش خود را بالا بكشد، پنجره را بگشاى تا دخترك لبخندى دلنشين هديه ات كند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره را بگشاى تا دخترك با نگاهش تو را پيش خدا ببرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره را بگشاى مبادا كه دخترك در انتظار غروب كند ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن آرام حرف مى زند، صدايش مى لرزد و غم اش در جانمان مى نشيند و وجودمان را مى سوزاند. زن تنهاست و قصه تنهايى اش را به ناچار آنقدر آهسته زمزمه مى كند كه مبادا دختركش، تمام هستى اش از ترس «مرگ» بلرزد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;۲۰ ارديبهشت سال ۸۰ بود كه «پانيذ» به دنيا آمد. دخترك روز به روز بزرگتر مى شد و بيشتر دلنشين مى شد. «پانيذ» ۱۱ ماهه بود كه به راه افتاد. مادر به ياد ندارد كه او به بيمارى جدى اى مبتلا شده باشد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بهار سال ۸۲ كه از راه رسيد، مادر سفره هفت سين را چيد و هزار آرزو هنگام تحويل سال براى دخترك كرد «كاش باشم و فارغ التحصيلى اش را ببينم.» «كاش زنده باشم و دختركم را در لباس عروس ببينم»، «كاش ...»&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صداى زن مى لرزد. بغض اش فرو مى شكند و آرام ادامه مى دهد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجم فروردين ماه سال ۸۲ بود. صبح وقتى پانيذ از خواب بيدار شد گفت دلش درد مى كند. نگاهش كردم متوجه شدم پاهاى دخترم مى لرزد، به گمان اينكه آجيل خورده و دل دردش براى آن است جدى نگرفتم. ولى عصر وقتى از خواب بيدار شد، دوباره همان حال را داشت. دخترم را به بيمارستان برديم ولى بعد از معاينه به ما گفتند بايد او را به بيمارستانى كه متخصص ارتوپد دارد منتقل كنيد. به بيمارستان ديگرى رفتيم بچه ام را معاينه كردند و گفتند: بچه ها براى جلب توجه از اين كارها مى كنند. به خانه برگشتيم چند روزى گذشت ديدم بچه ام پاى چپش را روى زمين مى كشد. دوباره به بيمارستان ديگرى رفتيم از پاى پانيذ عكس گرفتند و متخصص ارتوپد گفت شست پايش دررفتگى دارد و خود به خود جا مى افتد. به خانه برگشتم متوجه شدم شست پاى بچه ام هيچ مشكلى ندارد. دلم قرار نداشت. دكتر ديگرى رفتم دوباره عكس نوشت و اين بار گفت نازك نى بچه شكسته و دستور داد تا پايش را از بالاى زانو گچ بگيرند و به من گفت ۱۵ روز ديگر بيا تا گچ را باز كنم. به خانه كه رفتم ديدم كمرش دچار مشكل شده است دوباره پيش دكتر برگشتم گفت به علت سنگينى گچ است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چند روز بعد بود كه ديدم دخترم نمى تواند دستش را تكان بدهد. با گريه رفتم بيمارستان از شدت غصه فرياد مى زدم. بچه ام جلوى رويم داشت پر پر مى شد و كسى دردش را نمى فهميد. رئيس بيمارستان اين بار بالاى سر پانيذ آمد گچ را باز كرد و گفت: ارتوپدى نيست مشكل از مغز و اعصاب است. بچه ام را بردم يك متخصص مغز و اعصاب، دكتر گفت: مادرزادى فلج است. گريه ام گرفت و گفتم: دكتر بچه ام از ۱۱ ماهگى راه افتاد. بردمش يك دكتر ديگر گفت: ويروس در نخاع اش نفوذ كرده و بالاخره مى ميرد. از غصه اين خودم بودم كه در حال مردن بودم. رفتيم پيش يك متخصص ديگر كه گفت: ضايعه اى روى نخاع اش وجود دارد و دستور ام.آر.آى داد و بعد هم به يك متخصص ديگر معرفى مان كرد. دكتر بعد از بررسى گفت: تومورى روى نخاع است كه بعد از يك عمل ۱۸ ساعته بايد خارج شود. وقتى دخترم را بسترى كرديم تا جراحى اش كنند از گردن به پايين فلج شده بود. وقتى پانيذ به اتاق عمل مى رفت از اينكه در عرض اين مدت بالاخره دكترى پيدا شده كه درد بچه ام را فهميده خوشحال بودم ولى يك ساعت بعد وقتى به من گفتند عمل تمام شده تمام كاخ اميدى كه ساخته بودم روى وجودم، روى احساسم و روى عشق ام خراب شد. فهميدم كه كار از كار گذشته است. دكترها رفته بودند مبادا كه نگاهشان به نگاهم گره بخورد و بخواهند سؤالم را جواب دهند. يك هفته بعد بالاخره دكتر به من گفت: تومور كل بالاتنه را گرفته و دخترت از دو تا ۶ ماه بيشتر زنده نمى ماند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نمى توانستم باور كنم. حيف بود كه دخترم نباشد. براى همين تصميم گرفتم كه شيمى درمانى اش كنيم. بعد از چهار ماه شيمى درمانى پانيذ شروع به راه رفتن كرد.نمى دانيد چقدر خوشحال بودم. خدا پانيذ را دوباره به من داده بود ولى اين خوشحالى مدت كوتاهى دوام پيدا كرد و چند ماه بعد دوباره «پانيذ» افتاد و فلج شد. دكتر گفت نمى شود شيمى درمانى را ادامه داد گفت منشأ بيمارى ژنتيكى است. از ۱۲ بچه اى كه مثل دختر من بودند تنها پانيذ زنده مانده بود. نمى خواستم اميدم را از دست بدهم.نمى خواستم تسليم شوم. پانيذ را به خانه بردم و شروع به آب درمانى، انرژى درمانى و دعادرمانى كردم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در اين مدت باز هم پيش هر چه متخصص بود رفتم. آخرين بار وقتى پانيذ چهار ساله بود، پيش يك متخصص مغز و اعصاب رفتيم. دكتر بعد از معاينه گفت: بى جهت تلاش نكن. اين بچه مى ميرد. اميدى براى زنده بودن اش نيست .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از مطب بيرون زدم. در خودم بودم. نمى خواستم جلوى پانيذ گريه كنم. باور نمى كردم يك پزشك با يك مادر اين طور حرف بزند كه پانيذ شروع به گريه كرد و گفت: مامان من نمى خواهم بميرم. من مى خواهم زنده باشم، به پارك بروم و در پارك بازى كنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آن روز من و پانيذ در خيابان با هم گريه كرديم. غم پانيذ و ترس اش از مرگ باعث شد تا با مرگ پانيذ مبارزه كنم .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بالاخره پروفسور سميعى را در آلمان پيدا كردم، مدارك را ارسال كردم و منتظر ماندم تا روزى كه پروفسور سميعى به من گفت: با كمك يك پزشك آلمانى و جراحى بسيار ظريف و دقيق ميكروسكوپى پانيذ باز هم به زندگى لبخند خواهد زد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پروفسور سميعى گفت: انجام اين جراحى در ايران مقدور نيست ولى بعد از چند ماه از جراحى و فيزيوتراپى پانيذ روى پاهاى خودش راه خواهد رفت .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اوايل اسفندماه بود كه دكتر نامه اى از بيمارستان ارسال كرد. هزينه درمان پانيذ در بيمارستان ۵۰ هزار يورو اعلام شد. خوشحال بودم كه دخترم نمى ميرد. خوشحال بودم كه تلاش هايم به نتيجه رسيده است. هرچه داشتيم را فروختيم و حاصل آن ۱۵ ميليون تومان شد، از نهادهاى مسؤول كمك خواستم، ولى نتيجه اى جز وعده و وعيد تا حالا عايد من نشده است. همان روزها ديدم كه در مورد «ميلاد» نوشته ايد، باورم نمى شد كه هر روز در روزنامه مى خوانم كه «ميلاد» به كمك مردم از بيمارستان به خانه رفته است، چند بار به خودم گفتم تو هم براى نجات جان پانيذ با بخش جويندگان عاطفه تماس بگير ولى خيلى سخت بود و نمى توانستم. اميدوار بودم وعده ها به نتيجه برسد، اما نشد. پانيذ ديگر وقتى ندارد هرچند كه بعد از شيمى درمانى تومور رشد نكرده است ولى مى ترسم. هيچ شبى نيست كه تا صبح از وحشت مرگ دخترم و رشد تومور خواب به چشمانم راه يابد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما من يك مادر هستم. مادرى كه جز پانيذ هيچ چيزى برايش نمانده است. من يك مادر هستم مادرى كه براى نجات جگر گوشه اش به آب و آتش زده است و حالا با تمام غرور و شخصيت اش اينجا ايستاده و بر دستان شما بوسه مى زند. من يك مادر هستم مادرى كه براى نجات دختركش زانو مى زند و با احترام بر اين قدمها بوسه مى زند و درود مى فرستد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مى دانم كه خيلى ها شايد مرا سرزنش كنند، مى دانم شايد خيلى از زخم زبانها قلبم را بشكافد و به من رحم نكند، اما من يك مادر هستم، مادرى كه عاشق فرزندش است، مادرى كه نمى خواهد تسليم مرگ شود و خودبا آسودگى زندگى كند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من يك مادر دلسوخته هستم. مادرى كه با اين همه تنهايى در جاده كويرى زندگى در زير آفتاب سوزان و بى رحم دستهايش را سايه بان دختر ۵ ساله اش كرده است مبادا كه ...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;* * *&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;زن ديگر نمى تواند حرف بزند. نفس هايش به شماره افتاده است. از وقتى كه آمده و عكس هاى پانيذ را روى ميز گذاشته و رفته است چند ساعت بيشتر نمى گذرد .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حالا اينجا ما مانده ايم و آن نگاه ما مانده ايم و آن عشق، ما مانده ايم و آن انتظار. ما مانده ايم و فردا .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مى ترسم بنويسم و كارى براى پانيذ نشود. مى  ترسم بنويسم و تنها بمانيم. اما نمى شود ننوشت. مگر مى شود در برابر مرگ يك عزيز، مرگ دخترى كه از مرگ مى ترسد، مرگ كودكى كه آرزو دارد در پارك بازى كند. مرگ دخترى كه در دو، سه سالگى وقتى براثر شيمى درمانى موهايش مى ريخته و گلهاى رنگ و وارنگ روى گيسوانش روى زمين مى افتاده بى تفاوت بود .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دخترك خيلى شجاع است. دخترك خيلى درد كشيده است. دخترك خيلى غصه خورده است. دخترك خيلى رنج ديده است. دخترك خيلى تنها مانده است .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به تقويم نگاه مى كنم. هفت روز بيشتر تا تولد «پانيذ» نمانده است. امسال پانيذ بايد ششمين سال تولدش را جشن بگيرد. حيف است كه شمع ۵ خاموش شود و سالهاى بعد دخترى نباشد كه شمع هاى ۶ و ۷ و ۸ و ... را خاموش نكند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حيف است چراغ اميد سينه مادرى خاموش شود. حيف است اين چهره خواستنى نباشد و لبخند نزند و برق نگاهش خاموش شود. حيف است اينجا ما بمانيم و عكس پانيذ را در كوله بار خاطرات تلخ اين گلريزان بگذاريم و اشك هايمان روى اين ورق ها ماسيده شود و كاغذ خبر مچاله اى گوشه تحريريه زير ميز بيفتد. حيف است پاييز زندگى پانيذ از راه برسد. حيف است كه اين قافله بى قافله سالار بماند .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پنجره را بگشاى، حيف است سرانگشتان كوچك دختركى اميدوار تنها بماند. پنجره را بگشاى پيش از آنكه «پاييز زندگى» «پانيذ» تمام خانه را پركند و نگاهى، لبخندى، عزيزى، كوچكى، مهربانى نباشد كه بادسته گلى به رويمان بخندد و جشن گلريزان مان را گلباران كند .&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;span style="color: rgb(255, 0, 0);"&gt;براي کسب اطلاعات بيشتر مي توانيد با گروه حوادث روزنامه ايران خانم ساماني تماس بگيريد&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size:130%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1385/850213/html/casual.htm#s610989" target="_blank"&gt;http://www.iran-newspaper.com/1385/850213/html/casual.htm#s610989&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;  &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-114699413572841396?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/114699413572841396/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=114699413572841396' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114699413572841396'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/114699413572841396'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2006/05/blog-post.html' title='دعوت برای کمک به بیماران نیازمند'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-112107468758794060</id><published>2005-07-11T14:07:00.000+04:30</published><updated>2005-07-11T14:08:07.590+04:30</updated><title type='text'>شادي ملي را دوباره تعريف كنيم!</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;در جامعه ما، شادي تعريف ديگري پيدا كرده، و گويي از واقعيت شيرين ملي خود انصراف داده است. صورت جامعه يخ‌بسته، سرد و خسته‌كننده شده، چشم‌ها، منجمد و در هم دوخته شده، قنديل‌ها از بالا به پايين كشيده شده، و دگماتيسم ذهني، شكلي از انجماد فردي و اجتماعي را تعريف مي‌كند. خيلي آقايان كه از شادي حرف مي‌زنند، كلامشان برفك مي‌زند و خيلي قلب‌ها منجمد شده است. كمتر قيافه‌اي را مي‌بينيد كه منبسط باشد. شاد، بشاش و سرحال.&lt;br /&gt;چقدر خوب مي‌شد مردم خيام، اپيكور و ابوالعلاء را در طول و عرض زندگي خود رعايت مي‌كردند. جامعه ما معمولاً جزو اقوام ناآرام و شورشي جهان است و خيلي‌ها كه خود شخصيت‌هايي ضد اجتماع و افسرده‌اي داشته‌اند، سعي كرد‌ه‌اند غم را در قالب تفكرات ايدئولوژيك در چارچوب ذهن جامعه، نهادينه كنند. انسان نياز به تجربه‌ي هيجانات گوناگون دارد و به خاطر همين است كه انواع جشنواره‌ها و هيجانات ساختگي را به وجود مي‌آورد، تا قلب آدم‌ها را به لرزه درآورد، و آن‌ها را دسته‌جمعي بخنداند. جامعه‌اي كه مي‌خندد خواب گلوله‌هاي سربي و خشونت كلام را نخواهد ديد. شاد بودن يا نبودن ريشه‌اي فلسفي دارد و هر انسان سالمي كلكسيوني از هيجانات شادي و سرخوشي است. انسان حيواني ضاحك است، اما اين حيوان در جامعه ما گويي خنديدن و شادابي را فراموش كرده و سخت مي‌خندد، آدم جامعه در جواني خود، نقش فرتوت از رده خارج را بازي مي‌كند. اگر در روابط اجتماعي، هيجان سالم، تعريف نشود، انسان‌ها خيلي نخواستني مي‌شوند، در صحن زندگي خود پي‌در‌پي تهديد مي‌شوند و به مرور نقش يك يخچال متحرك را در فضاي زمين تا پايان عمر بازي مي‌كنند. هيجان شادي، جزو سرمايه و منافع ملي است. آدم‌هايي كه در زندگي احساسي و عقلاني0بال‌بال‌ بزنند، كمتر به انتقام فكر مي‌كنند. بعضي‌ها در انديشه‌هاي فلسفي خود، انسان را اين‌گونه تعريف كرده‌اند: انسان موجودي است كه نمي‌خندد يا نبايد بخندد و يا بدون اجازه ما نبايد شادي كند. بر ‌اساس اين نوع نگرش، آن‌ها به ترسيم فضايي جهنمي براي انسان در زمين مي‌انديشند. اين انسان‌ها معتقدند هر چيزي كه انسان را گاز بگيرد و به شكلي او را تهديد كند، ارزشمند است. پيچ و مهره‌هاي هيجان را دستكاري مي‌كنند، هستي ما در گرو انديشه‌هاي نيستي اينان است. از ديد فلسفي اينان، بايد هر‌آن انسان را با گاوآهن زير و رو كرد تا نكُند تخيل آدميان پيرو حكيم خيام شود و جامعه سال‌هاست كه خيام نمي‌زايد. اگر قرار باشد كه من يك عمر با غم آمد و شد داشته باشم، هرگز به وجود نمي‌آمدم و حاضر نبودم ريخت خود را ببينم. حالم به هم مي‌خورد از اين بيهوده‌سراها كه حرفي جز ديگر‌آزاري احساس ندارند. اين امپراطوران اخم و تخم با آن انديشه‌هاي عاريتي خود كه پز بالانشيني را هم دارند، هر روز روي سيستم عصبي انسان‌ها راه مي‌روند و خود را كاشف ميكروب‌هاي انساني مي‌دانند. آن‌ها به دنبال انسان‌هايي هستند كه از عصر حجر تا قجر روزي شاد بوده‌اند و يا مردماني را خنداندند، مي‌گردند تا آن‌ها را در ذهنيت خود محكوم كنند. هيجان شادي حلقه مفقوده انسان ذهنيت من است. نمي‌شود تند‌تند هيجان‌هاي انسان را با بي‌رحمي تمام سر بريد. اين عقده‌هاي آقا محمدخاني ديگر خريدار ندارد. ذهنيت انسان را هر چه تعريف كني، همان را مي‌بيني. مي‌تواني در ذهن ژنتيك آن را هم تغيير دهي و او را مثل گله‌اي ميمون، الاغ يا گوسفند و خوك فرض كني كه جز غريزه چيزي ديگر نمي‌بيند. اين موجود را هر چقدر تله براي مراقبت از او بگذاري، تخيل او را به انحراف كشانده‌اي. انسان عنكبوت نيست. وقتي دايم در حريم خصوصي او دخالت كردي، بازي شطرنجي‌ات را از پيش باخته‌اي و يا واداده‌اي. انسان وقتي هيجاناتش آزاد باشد، تخيل او با انرژي خورشيد هم‌بازي مي‌شود، راه رفتن در ماه را تمرين مي‌كند و به انفجارهاي انفورماتيكي مي‌انديشد. ما نبايد در ساحت تصور انسان دخالت كنيم. انساني كه با بكن و نكن زندگي كند، هيجان ترس در او خودنمايي مي‌كند و در طول زندگي‌، خود را قاطري سختكوش مي‌پندارد كه فقط به كوهستان‌هاي صعب‌العبور  فكر مي‌كند و يا خود را بز يا گوسفندي مي‌داند كه بايد بترسد و پي صاحب خود برود. امروز انسان‌هايي، مي‌بينم كه خود را در انضباط شهرنشيني عادت داده‌اند. دريغ از تخيلي خاصيت‌انگيز. آن‌ها خود را در زندگي به حبس ابد محكوم كرده‌اند و هميشه منتظر خاكسپاري خود و همسايه هستند. ما در تربيت جبري، انسان را از حيوان‌ها پست‌تر كرده‌ايم. خاصيت عقاب را از او گرفته‌ايم و لاشخوري را به او ياد داده‌ايم، خاصيت چشمان گربه‌هاي وحشي را از او ستانده‌ايم و چشمان شب‌كورها را به او هديه داده‌ايم. اين انسان عاطفه‌هايش به تاراج رفته است و زيستن در قلمرو خورشيد را دوست ندارد. در زندگي به آب باريكه‌اي دل خوش كرده است. ترسو است و قدرت ريسك ندارد. راه رفتنش كرگدني شده است. اگر تو انسان را فقط حيوان دو پا بداني، هيچ‌گاه به بلوغ هيجانات آن‌ فكر نخواهي كرد، هر حيواني در شناخت مفاهيم مربوط به خود همتا ندارد. مثلاً الاغ‌ها در شبدرشناسي و كلاغ‌ها در شناخت پنير و صابون همتا ندارند. انسان در شناخت هيجانات خود و زندگي متعادل به آن‌ها سرآمد است، حال ما آمده‌ايم براي ابراز و تخليه عواطف او هزار اگر و اما كاشته‌ايم و نيستن را براي زيستن الگو قرار داده‌ايم وگاهي از انسان سربازي ساخته‌ايم كه در اردوگاه انديشه‌هاي ما زندگي مي‌كند و مي‌بينيم كه اين انسان امروز در ابراز شادي‌هاي وامانده خود سرخورده شده، قلب و هوش هيجاني و انساني خود را ترك كرده و در غار تنهايي خود به آن زندگي جمعي خود مي‌انديشد.&lt;br /&gt;زندگي شوك‌هاي بسياري دارد. هر صدايي براي انسان هشداري است تا هيجان او را بالا بياورد و ساعت خوش سراييدن خويش را ياد بگيرد، دستان خود را بالا ببرد، بدون هيچ ذهنيتي فرياد بزند و رودخانه درون خود را به طغيان و عصيان دعوت كند. آنگاه تو شروع مي‌كني خلاقيت خود را در صفحه زمان جاري كردن و همين تويي كه قرار بود نقش گوسفند را بازي كني، نقش نوابغي كه لهجه‌هاي گوناگون رياضي يا فيزيكي دارند را بازي مي‌كني.&lt;br /&gt;انسان قدرت بالانس هيجانات و احساسات خود را دارد. پس بگذار تا بخورد، بنوشد و شاد باشد. بعد خود خط‌كشي برمي‌دارد و افق زمان و مكان احساس خويش را ترسيم مي‌كند. به تعداد انسان‌ها، هيجانات وجود دارد، به هر هيجاني اگر پر و بال داده شود انرژي هستي، دواير فلكي و اقيانوس‌ها و طبقات آسماني و زميني جا به جا خواهد شد و مي‌تواند در زمينه اسماء الهي به پرواز درآيد، تا به حال حركات تاريخي - تربيتي ما منفي ارزيابي شده است وگمان برده‌ايم با محدودتر كردن انسان، او آدم‌تر مي‌شود و ديديد كه نشد و نخواهد شد. پس بگذاريد، او به افسانه‌ها و اساطير و خويشاوند خويش برگردد.&lt;br /&gt;ما بايد به شكل‌هاي مختلف شاد زيستن را در انديشه‌هاي انسان‌ها نقاشي كنيم. به انسان‌هاي جامعه‌‌ي خودم كه نگاه مي‌كنم، مي‌بينم چه فاصله‌اي بين خودشان هست، چقدر مرز، و خط  نشان براي بيان احساساتشان كشيده‌اند، آدم‌ها راحت نيستند. كليد هوس احساسات انساني، خوابيده است و خيلي‌ها شاديشان به خاك سپرده شده است. احساسات اينان درگير ده‌ها شرط شده است، دوستت دارم، صدها ماده و تبصره پيدا كرده است.&lt;br /&gt;امروز شوخ‌طبعي شكلي از بي‌خيالي و بي‌غمي تصور مي‌شود. آدم‌هاي جدي چرخه‌ي عاطفي در آن‌ها از كار افتاده است و در گردونه‌ي آدم‌هاي خيلي حسابي جا زده مي‌شوند. همه ما بايد فيلم دوران كودكي‌مان را بازبيني كنيم، دنيايي از روياها و خنده‌ها و شيطنت‌ها را با يك اسباب‌بازي به هوا مي‌فرستاديم. ترس در كودكي براي ما معنا نداشت. سرمان را كه بر روي بالش مي‌گذاشتيم به آرامش مي‌رسيديم و تمام گنجشك‌هاي محله را به رقص و پايكوبي دعوت مي‌كرديم. من بودم و من، هر چه بود، مني بود، احساساتي كه ايدئولوژيكي نبود و چقدر دنيا برايم رنگ داشت اما امروز تربيت شده‌ام وخواستند كه من بچه خوبي باشم و شديم انسان‌هايي كه در كنار هم هستيم ولي مي‌ترسيم از سايه مرد و زن همسايه. بروز هيجان سالم شكلي از سادگي وحماقت تو را دارد. گاردها، ايذايي بسته شده است. نه راحت بروز مي‌دهيم نه راحت مي‌پذيريم، پارانويا و سوء ظن بيداد مي‌كند، همه براي نظارت و دخالت در عواطف و حريم خصوصي همديگر آماده‌اند، مواظب اين پا و اون پاي همديگريم. ترس و بدبيني نهادينه شده، انسان‌ها تندتند از كنار همديگر رد مي‌شوند، هيجاني رد و بدل نمي‌شود، انسان‌هاي يخي، شيشه‌اي براي خنديدن گام‌هاي سنگين بر‌مي‌دارند. جامعه به راحتي لبخند نمي‌زند. آدم، درگير نقش بازي كردن شده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-112107468758794060?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/112107468758794060/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=112107468758794060' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/112107468758794060'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/112107468758794060'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/07/blog-post_11.html' title='شادي ملي را دوباره تعريف كنيم!'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-112107451324060770</id><published>2005-07-11T14:02:00.000+04:30</published><updated>2005-07-11T14:05:13.246+04:30</updated><title type='text'>فردي كه حرف‌هايش ديگر پشيزي نمي‌ارزد</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;&lt;strong&gt;&lt;br /&gt;كلمه متولد شد و ارسطوها و افلاطون‌ها و سقراط‌ها پس و پيش متولد شدند و حرف زدن شكل و شمايل گرفت و انسان‌ها به واژه‌ها معني عاطفي بخشيدند و رد و بدل كردن حرف بود كه آغاز شد و از همان زمان بود كه خيلي وقت‌ها حرف توي حرف آمد و حرف، حرف آورد و پشت سر مردم حرف در آوردند و خيلي‌ها حرف دروغ بافتند و به تهمت رسيدند و تخريب همديگر آغاز كردند و هر كس خود را عقل كل دانست. فلسفه‌ها پي در پي بافته شد و توجيه فكر تصوير رشد يافته‌تري به خود گرفت و اين حيوان ناطق و عصبي شمايل سوفيست پوشيد و شروع به بندبازي با واژه‌ها كرد و اين تفكر چرخيد و چرخيد تا اين بيماري به جامعه ما هم كه تحت تأثير فلسفه يوناني‌ ايست به نيمي بيشتر از نصفش سرايت كرد.&lt;br /&gt;و امروز مي‌بينم افرادي پر از توجيه در بالاي سر گله‌اي واژه ايستاده‌اند و خود را در نگاه خيره هزاران چشم به آتش مي‌كشند. اينان عقده حرف زدن دارند! همه انسان‌ها در حرف‌هاي خود شكلي از شخصيت و وجود خود را به نمايش مي‌گذارند. دوستم معتقد است بايد به حرف زدن آنقدر مجال داد كه سكوت آگاهانه جرأت ابراز وجود نداشته باشد. بعضي‌ها حرف مي‌زنند تا غربت خود را حل كنند و بعضي حرف مي‌زنند تا به شكلي حرف زده باشند. اطرافيان من اكثراً با حرف به خاك سپرده شده‌اند؛ روز خود را با حرف آغاز كرده‌اند و با حرف به پايان برده‌اند. بعضي‌ها با حرف از جدايي به وصال رسيده‌اند و بعضي‌ها با حرف، وصال را به جدايي كشانده‌اند. پدر و مادر من هم پر از حرف و حديث ‌بوده‌اند!&lt;br /&gt;شهر من، شهر حرف است، حرف‌هايي به سبك شمالي، جنوبي، غربي و حرف‌هايي به سبك شرقي با رنگ و روي مدرنيته.&lt;br /&gt;عده‌اي با حرف زدن به درمان مي‌رسند و عده‌اي با آن خودكشي مي‌كنند. مردان و زنان امروز بيشتر حرف زدن را آموخته‌اند و اين شكل حرف زدن پر از دستان خالي است. انسان تنها موجودي است كه با واژه‌ها مي‌تواند درباره همه چيز حرف بزند و خود و ديگران را فريب بدهد.&lt;br /&gt;چه بسيار آدم‌هايي كه براي حرف زدن ثانيه‌شماري مي‌كنند و فكر مي‌كنند حرفشان مركز ثقل جهان است، در اين زمينه چراگاه‌هايي را راه‌اندازي كرده‌اند و عده‌اي را به اسارت گرفته‌اند. بعضي با حرف خود خيلي سريع حيات را ترسيم مي‌كنند و ديگر عده‌اي از حرف و حديث مي‌ترسند و به خاطر همين، دست به سياه و سفيد نمي‌زنند.&lt;br /&gt;ديروز دوستم در خلوت حيات خانه مرا گير آورده بود و آنقدر براي ديوار حرف زد كه ديوار هم تحمل حرف‌هاي او را نكرد.&lt;br /&gt;هيچ ملتي با حرف زدن و سخنراني كردن به جايي نمي‌رسد. دوستان ما بيشتر دلخوش حرف بوده‌اند و با حرف به خواب رفته‌اند و سرنوشت خود را باخته‌اند و خود را شكنجه داده‌اند. بعضي‌ها با حركات ديگران را مي‌ترسانند و عده‌اي هم با حرف زدن خواب‌هاي ديگران را پريشان مي‌كنند. حرف‌هاي افسرده و پريشان. اكنون كس ديگر مي‌كوشد به من حرف ياد دهد غافل از اين كه اين حرف‌ها با روح من تناسب عاطفي ندارند!&lt;br /&gt;با حرف مي‌شود آدم‌ها را منجمد و قلب‌هاي آنان را پاره پاره كرد. حرف‌هاي تيمارستاني، حرف‌هاي خياباني، در صورتي كه من به حرف‌هاي باستاني خودم بيشتر نزديكم و مي‌پندارم براي نفوذ در قلب‌ها با اين نوع حرف‌ها مي‌توان در اعماق وجود افراد جا باز كرد. من از زندگي با حرف متنفرم! حرف‌هاي رواني مهاجم، بيرحم‌اند و هر شب با زمزمه در گوش من، مرا به خوابيدن و نديدن دعوت مي‌كنند. ما در عصر ترافيك كلمات گير كرده‌ايم. من دوستي دارم كه از صبح تا شام پول مي‌گيرد و حرف سر هم مي‌كند، شعر مي‌‌سرايد، مدح مي‌كند، ماجراهاي مبتذل تاريخي و معاصر تعريف مي‌كند و در طول روز، آفتاب اثبات مي‌كند و خود را الهامي، اشراقي و باطني مي‌خواند.&lt;br /&gt;عده‌اي در قبرستان‌هاي حرف زندگي مي‌كنند. خيلي حرف‌ها ناجوانمرد‌اند. بعضي حرف‌ها انسان‌ها را اخته مي‌كنند.&lt;br /&gt;من امروز رياضت سكوت گرفته‌ام. اما در ذهنم حرف مي‌زنم، چه خوره وسواسي، دست از من برنمي‌دارد.&lt;br /&gt;خيلي از جنگ‌هاي تاريخ از حرف آب خورده است. تمدن‌ها از سنگ بناي حرف تشكيل شده اند و بسياري از افتخاراتي كه امروز به ما ارث رسيده، در واقع حرف‌هايي هستند كه آدم‌ها براي جبران حقارت اجتماعي خود تعريف كرده‌اند.&lt;br /&gt;نظام مدرسه ما بيست سال فقط حرف بود و حرف و عمل پشت درهاي بسته ذهن معلمانمان يك پا در هوا مانده بود. نظام آموزشي‌اي كه جز توليد انسان‌هاي حراف ثمر ديگر در پي ندارد.&lt;br /&gt;و امروز ما آدميانيم با صنعتي از چاپ واژگان و حرف و مردمان ما به جاي توليد نرم‌افزار مدرن ذهنيت عادت كرده‌اند نظم بسرايند. در هر شهري هزار نظم‌سرا با ريتم‌هاي مختلف داريم و كم داريم كسي را كه شعر بگويد تا دلي بلرزد و كسي طغيان كند.&lt;br /&gt;ما در چنين شرايطي اعتقاد به مردان و زنان سكوت داريم، كساني كه در عمل زايش كنند. ‌آنقدر حرف نزنيم تا چشمان ما نقاش بشوند و ذهن ما تخيل خود را مهندسي كند و مدرنيته را جزو رفتارهاي روزمره زندگي خود قرار دهد. ما با حرف در سنت و رفتار روزانه خود وامانده‌ايم.&lt;br /&gt;حرف زدن، مسؤوليت دارد و نمي‌شود در هر گذري حرف زد و هر نابرده رنجي را استاد باطني خواند و حرف‌هاي او را گوش داد. حرف به شكل‌هاي مخالف خود را نشان مي‌دهد. حرف‌هاي عربده‌كش، نغمه‌هاي مخالف، آوازهاي خارج از دستگاه، حرف‌هاي بي‌سر وته.&lt;br /&gt;مي‌گويند گفتمان بايد كرد. گفتمان جامعه ما يك ديالوگ پر از حرف است كه اكثر اوقات به برتري‌جويي و جدل مي‌انجامد. گفتمان در جامعه ما يك تخيل شبه شاعرانه است كه در عمل اين به كوفتمان دو طرف منجر شده است، تا به حال!&lt;br /&gt;بعضي از كلمات، حرف مهاجم توليد كرده‌اند و به مبادلات فرهنگي و اقتصادي‌ات زده‌اند و گاهي پرت و پلاگويي كشت كرده‌اند و جهان را به آتش كشيده‌‌اند.&lt;br /&gt;جامعه‌اي كه زياد حرف بزند، دارد شكلي از حقارت و عقب‌ماندگي تاريخي را تجربه مي‌كند چنين جمعي بايد به معبد سكوت برود و سران آن بايد بفهمند توسعه و رشد دوغ و دوشاب نيست بلكه با سكوتي صاحب شناخت سخن گفتن است، طوري كه نگاهت اتم‌ها را بشكافد و كلامت انرژي‌هاي هستي را جابجا كند، وگرنه حرف زدن ما جز شكل پيشرفته زر زدن و ور زدن نيست. دوست من در طول سال‌هاي زندگي خود، از حرف‌هاي تكراري و يك من يك غاز خود بسيار ضربه خورده است و به تكرار واژه‌ها تكراري شرطي شده است و عقايد بدوي خود را هر روز كالبدشكافي مي‌كند.&lt;br /&gt;فرهنگي كه زياد حرف بزند، مبناي انديشه‌اي عميقي ندارد. فرهنگ حرف‌مدار و فرهنگ عمل‌مدار. همين چيني‌ها و ژاپني‌ها و كره‌اي‌ها شرقي خودمان در تاريخ چندين ساله خود، صدايشان را در عمل گنجانده‌اند و همه چيز جهان را مدل‌سازي با گرايش به نوآوري كرده‌اند و به شبكه اقتصادي جهان پيوسته‌اند، سر در سكوت و مراقبه آنهم با چشماني باز.&lt;br /&gt;درست است كه حرف زدن آدميان جامعه ما شيرين است ولي گاهي زيادي حرف رانده‌اند حرف ما كالبدشفافي بسياري از واژه‌هاي روشن جهان است. و منافع ملي امروز حكم مي‌كند كمتر حرف بزنيم و در هندسه حيات اجتماعي انسان‌ها پارازيت نياندازيم. با حرف مي‌توان همه كس و همه‌چيز را هيچ انگاشت و خود را برترين زمين دانست، با حرف مي‌توان واژه‌ها را دوباره متولد كرد و آنها را چون كودكان بزرگ كرد، با حرف مي‌توان به واژه‌ها توهين كرد و آنها را رقاصه خود ساخت. با حرف مي‌توان خود را بهترين، برترين، اولين نمايش داد. من دوستي داشتم كه اقبال جهان داشت و تنها به حرف دلخوش بود و عاقبت در منطقه قطب‌بندي شده سرد حرف درگذشت و امروز كسي او را همراهي نمي‌كند و ديگر حرف‌هايش پشيزي نمي‌ارزد. من دوستي داشتم ساعت‌ها در مورد عملگرايي، مست سخن خويش بود در حالي‌كه درخت خانه‌ خويش را تا به حال آب نداده بود و يا جارويي يا بيلي در دست نگرفته بود. من معتقدم بايد به كودكان آموخت كه بعد از اين همه چشيدن واژه‌ها، بايستي به تعريف عملي آنها فكر كنند، ابتداً شبيه‌سازي كنند تا كم كم آنها در رحم هستي، موجودي متفاوت ظاهر شوند. بسياري از كتاب‌هاي درسي بيشتر حرف‌اند و همين است كه دانش‌آموختگان اين سرزمين اكثراً در خود آويزانند.&lt;br /&gt;من امروز روزه سكوت خواهم گرفت و به اختراع و اكتشاف زواياي پنهان روان فردي و جمعي خود خواهم پرداخت و ابوريحان‌ها را دروني خواهم ساخت و به جاي پارازيت‌هاي بيمارگون، سيگنال مثبت به ديگران ارسال خواهم كرد و آن‌قدر حرف نخواهم زد تا هستي از دست من نفس راحتي بكشد و اسرار دروني خود فاش سازد.&lt;br /&gt;امروزه جامعه من به كساني نيازمند است كه چراغ‌قوه اشراق را بردارند و ژنتيك ذهنيت خود را وارسي كنند و ژن‌هاي معيوب الفاظ را شناسايي كنند و از واژه استفاده غيرمجاز نكنند و به اصول انساني و جهاني سخن راندن پايبند باشند و گفتمان را ابتدا در چهار ديواري خود پياده كنند و كرگدن‌وار به هم حمله نكنند وگرنه از گفتمان جهاني حذف خواهيم شد.&lt;br /&gt; &lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-112107451324060770?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/112107451324060770/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=112107451324060770' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/112107451324060770'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/112107451324060770'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/07/blog-post.html' title='فردي كه حرف‌هايش ديگر پشيزي نمي‌ارزد'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432129550271633</id><published>2005-04-24T10:10:00.000+04:30</published><updated>2005-04-24T17:08:00.863+04:30</updated><title type='text'>كاشكي به مدرسه نمي‏رفتم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;من دارم به عكس خود مي‌نگرم كه هيچ شباهتي به واقعيت دوران كودكي‌ام ندارد و خيال مادرم را ورق مي‌زنم كه چه آرزوهايي براي من مي‌كاشت و مرا ستاره دنباله‌دار آرزوهاي خود مي‌دانست. به من مي‌گفت شايد روزي نگاه مرا در كنار خود نداشته باشي. و امروز من قلب خود را فروخته‌ام و شاهد درگذشت تمام رگ‌هاي غيرت خود هستم. مردي پر از هزار تكه زخم كه به حال خودم غبطه مي‌خورم چرا كه روزگاري قرار بود چشم‌هاي جهان را نقاشي كنم، اما امروز هيچ عمل و عكس‌العملي در من ظهور نمي‌كند. روزگاري كه كودك كودك بودم و محله را به بازي مي‌گرفتم و تنگ غروب دستانم را از بازي مي‌شستم و انرژي در من موجودي وحشي بود كه هميشه مرا در حالت بي‌وزني قرار مي‏داد. كسي نمي‌توانست تخيل و رفتار مرا تخمين بزند. شب‌ها زير گل‌هاي مريم خوابم مي‌برد و فيلسوف‌وار خواب مي‌ديدم. خواب مي‌ديدم كه من پيامبر خوبي‌ها هستم و به هر قسمتي كه نگاه مي‌كنم سبز سبز مي‌شود و گل‌هاي قرمز رز روان من مي‌رويد و نگاهم، پنجره مي‌گشايد. قصه‌هاي مادرم را در خواب تكرار مي‌كردم و از آنها تصوير سه بعدي مي‌ساختم. از انسان‌ها نمي‌ترسيدم. مي‌دويدم تا هر چه سريع‌تر به خط پايان برسم. ذوق در من آيينه‏كاري شده بود و من پر از تصويرهاي پي‌درپي انعكاس بودم. خواب مي‌ديدم احساس شاعرانه دارم و كلام هستي بين مردم توزيع مي‌كنم، بوي سيب و عود عيد مي‌آمد و من در خلسه احساس بودم، اما روياهاي من گويي به اكنون من نرسيد و من به دست اساطير و اوهام ديوانه افتادم. مادرم خيلي تلاش مي‌كرد كه مرا آدم كند و هميشه دغدغه مرا داشت. بعضي وقت‌ها فكر مي‌كنم من عذاب مادر بودم؛ او تلاش مي‌كرد از من مجسمه‌اي بسازد پر از تقدير و سرنوشت و دوست داشت كه من بنده عواطفم باشم و عاقل‏بازي را خوش نمي‌داشت. نوآوري‌هاي من بالاخره به تأسيس پايگاه كفتربازي منجر شد و فحش‌ها و نفرين‌هاي همسايه بود كه به جريان افتاد.&lt;br /&gt;پدر و مادرم هر چقدر تلاش مي‌كردند كه مرا تربيت و ارشاد كنند، هشتاد درجه رفتارهايم تغيير مي‌كرد. الواط‌بازي‌هايم را شروع كردم و به مكتب خراباتيسم پيوستم. مادرم در حيرت مانده بود؛ به هر صورت من براي او، يك دغدغه و دلشوره ابدي بودم. امروز من اگر شناختم، الكل، بنگ است، ريشه در اصرار براي تربيتم دارد. مي‌خواستند من نابغه دهر باشم، غافل از آنكه جاهل شهر شدم.&lt;br /&gt;من امروز سمبل آرزوهاي وارونه شده اطرافيانم هستم. با دنيايي از دوست داشتن به دبستان پا گذاشتم و روياهاي من به مرور به غارت رفت. من ترسيدم از اين همه اجازه آقا! اجازه خانم! به هيچ عنوان با من شاعرانه برخورد نشد. نوشته‌هايي را ياد من دادند كه واژه‌هايش به درد زندگي خلاق من نخورد كه نخورد. كودك بودم، اما تنهايي بيمارگون را داشتم تجربه مي‌كردم. هر چه تاريخ مي‌خواندم، تجاوزها را شاهد بودم و تمدن تخريب شده‏ام را و كتيبه‌هايي كه به فراموشي رفته بودند. درس تاريخ به من هويت نداد كه هيچ، بلكه فهميدم همانهايي كه براي آينده من دل مي‌سوزاندند حتي آدرس خانه مرا هم عوض كرده بودند. در مدرسه غرق واژه‌هاي بي‌اصل و نسب شده بودم و ياد نگرفتم چگونه دوست داشته باشم. هوش هيجاني‌ام كم‌كم از جريان افتاد و به يك نمره بيست ختم شد. آنگاه فهميدم زماني كه بيست مي‌گيرم آدم خوبي هستم و خوب و بد از آن روز براي من معني ديگري پيدا كرد. قلب من به مدرسه رفته بود تا بازيگوشي‌اش را بكند، ولي تنفر از مطالعه را آموخت و امروز تند و تند كتاب چاپ مي‌كنند تا من به مطالعه علاقه پيدا كنم، هر چند من به خودآزاري و مردم‌آزاري مدرن دلخوشم. از مدرسه چيزهايي را كه نبايد ياد مي‌گرفتم، آموختم. در ميان بچه‏ها بودم، ولي آنها را جزء سر‌خورده‌ترين آدم‌هاي جهان مي‌پنداشتم. من مي‌خواستم روياهايم را به پرواز درآورم تا روزگاري مرا خورشيد خطاب كنند، ولي در كلاس انشاء، معلم به من گفت كه حمالي بيش نخواهي شد و ترديد بود كه در من آغاز شد. تمام روياهايم منقرض شد و حنجره‌ام ديگر آوازي نخواند كه نخواند. كاشكي من به مدرسه نمي‌رفتم تا براي هميشه سيال ذهن مي‌ماندم و وظيفه دروني خود مي‌دانستم كه امروز خلق كنم!&lt;br /&gt;اين مدرسه‌ها چشمان هيچ كس را به پشت چشمان پلنگي نرسانيد و معمولاً توليدات آنها، آدم‌هايي پرمدعا و بي‌احساس با شمشيرهايي از رو بسته براي قلب‌هاي يكديگر بود. روبه‌روي آيينه نشستن، چه خاطراتي را كه ياد آدم نمي‌آورد! آيينه، سايه‌هايم را نشانم مي‌دهد، شيطنت‌هايم را به خاطرم مي‌آورد. من با آيينه حرف مي‌زنم، با شكلي از خودم. و امروز فكر مي‌كنم جوانيم خالي از تخيل و پر از خرافات و اوهام شده است و هيچ‌گاه تناسبي رياضي و عقلاني در من به وجود نيامده است. جامعه گويي دوست دارد مرا در شكلي از سرگرداني تجربه كند. كم‏كم به دانشگاه كه مساحتي وسيع‌تر از مدرسه بود كشانده شدم. به من گفتند تو مي‌تواني تصويري از انيشتين يا ابن‌سينا را در آنجا تجربه كني. انرژي من به مرور تحليل رفت و ماليخوليايي شدن را داشتم تجربه مي‌كردم. آزادي من در حد سكوت من تعريف شده بود و تخيل من در قفسي كز كرده، شهر آرماني‌اش را تجسم مي‌كرد. واقعيت زندگي من پر از شلاق‌هاي آماده و رفتارهاي بيهوده و روابط استاليني شده بود. آرزو مي‌كردم دوباره كودك مي‌شدم. تابلوهاي حركت «مطلقاً ممنوع» را زياد در اطرافم مي‌ديدم. به حريم خصوصي‌ام كسي رحم نكرده بود و تردد در حياط خلوت من بسيار بود.&lt;br /&gt;يواش يواش عاشق گيسوان بيد مجنون حياط دانشكده شدم و فرداي آن روز درخت با ديدگاه تبر بريده شد. تخيل‏ام را برداشتم و نقاشي كردم، كسي آن را تحويل نگرفت. افسردگي‏ام به شكلي جديد متولد شد؛ روزها و شب‏ها مي‏آمدند و مي‏رفتند و من آويزان‏تر مي‏شدم. شناخت من در اين چند سال، قدمي جلو نگذاشت. نبوغ من به گل نشسته بود و اسير تكاليف روزانه خود شده بود. جواني پر از تكانه‏هاي مداوم توفان، پر از سرنوشت گناه‏آلود زليخا. همه پر از دفترچه خاطراتي تلخ، پر از دل‏هايي شكسته شده، دانشكده كه تمام شد آغاز فوت ناگهاني جواني من بود و من نتوانستم در زندگي‏ام هيچ غلطي بكنم. من تنها موجود ذبح شده اين جامعه هستم. به تاريخ مصرف خود نگاه مي‏كنم. هر روز صبح مرا جلوي شعارهاي تبليغاتي مي‏گذارند. سال‏هاست كه از جواني خود فاصله گرفته‏ام و سهمي از خوشبختي خود ندارم. من موجودي شده‌ام كه فقط به درد شعارهاي تبليغاتي مي‏خورد. چرا هيچ شباهتي به دوران كودكي‏ام ندارم؟ ذهن جامعه منشاء بيماري‏هاي رواني من شده است. كسي بي‏رحم‏تر از جامعه خود نديده‏ام. من در خود خزيده‏ام. به من ياد داده‏اند خودم نباشم تا به هرآنچه مي‌خواهم برسم. روان من گويي با واقعيت زندگي خود رودربايستي دارد و از اين همه تهمت و ناسزا در سايه سكوت ايستاده و ديگر آوازهايم هيچ اشتياقي براي تحرير ندارند. زندگي من رنگ و شكل قفس گرفته است و تا آنجا اجازه دارم آواز بخوانم يا بنويسم كه ديگران برايم مرز تعيين كنند. خود من، يعني هيچ‏كس. دوست داشتن خود، يعني جرمي سنگين كه جنون و ويراني من در آن است. من خود نيستم. روبه‌روي آيينه ايستاده‏ام و به جاي خودم، كسي ديگر را مي‌بينم كه لبخند مي‌زند و حرف مي‌زند، دستبندي در دست دارم و او از خوبي‌هاي زندان برايم مي‌گويد. چرا آيينه مرا به تصوير مي‌كشد؟ كهنگي از سر و صورتم مي‌بارد، تصويرم هزاران برابر مي‌شود و آدم‌هايي چون من در كنار من در آيينه نگاه مي‌كنند و خود را نمي‌بينند. همه مي‌پرسند پس من كجا هستم؟ يك تصوير كاملاً سوررآليستي و انتزاعي. بغضم مي‌گيرد از اين همه فاصله. گردن‌ها همه خم شده است.&lt;br /&gt;كتاب تاريخ را مي‌خواهم بردارم و آدرس خودم را دوباره بخوانم، نگاهم به قفسه كتاب مي‌افتد؛ كتاب‌ها را كسي برده است، اما كتاب هنر آشپزي و رمان‏هاي عاشقانه كه به كورتاژ ختم مي‌شوند در قفسه هست. احساس مي‌كنم دفترچه خاطراتم را كساني به سرقت برده‌اند و به شخصيتم دستبند زده‌اند. تابلوها را نگاه مي‌كنم، پر است از طبيعت‌هاي ناآشنا و آدم‏هاي زبان بريده. تازه فهميده‌ام در انحصار الگوهاي مسموم قرار گرفته‌ام. فاحشه‌ها در ادبيات زندگي من راه پيدا كرده‌اند. محققان ترجيح مي‎‏دهند واقعيت‌ها را نبينند. آيينه‌ها مرا به باد تمسخر گرفته‌اند و مرا به غلط ترجمه مي‌كنند. كركس‌ها بر جنازه روياهاي من پرواز مي‌كنند، گويي چندين سال است كه فوت كرده‌ام. به روياهايم كه ثروت ملي‏ام بوده است فكر مي‌كنم كه همه مهاجر شده‌اند. گويي كسي مرا به سرقت برده است.&lt;br /&gt;ستاره‌هاي دنباله‌دار روان جمعي من ابتر شده‌اند. خودم بر ارابه مرگ، سوار و احساساتم پر از تجاوز شده‌ است. كسي بر من سيلي مي‌زند چپ و راست، پي در پي كاسه‌هاي گدايي و گرسنگي را تجربه مي‌كنم و نقطه جوش احساسم را اندازه مي‌گيرم. من براي همسايگانم سوژه تماشا شده‌ام. ماهيتم پر از بدنامي است. سياستمداران درصددند مرا اندازه بگيرند، عده‌اي چگالي چشم‌هايم را و عده‌اي ديگر ملكول‌هاي وجودم را بررسي مي‌كنند. مرد و زن اختراع كننده ديروز، امروز پر است از فلسفه‌هاي بيمارگون و پر است از عكس‌العمل‌هاي پرخاشگرانه. صبح كه از خواب برمي‌خيزم و به آيينه نگاه مي‌كنم، چشمانم پر است از فلسفه‏هاي پف كرده و بيخود. با خود نهيب مي‌زنم و آيين‌نامه‌هاي فلسفي خود را ورق مي‌زنم كه چرا روان جمعي من كه روزگاري آگاهي و شناخت برتر جهان بود، امروز به اين روز افتاده و توليد رنج مي‌كند و كابوس را جزء واقعيت زندگي مي‌داند، پر از دلشوره و درد و رنج. روزگاري روان جمعي من، حافظ، مولوي، سعدي و عرفان و معنويت توليد مي‌كرد، در صورتي كه امروز به انشعاب جاهليت خود فكر مي‌كند. گويي زهري خورانده‌اند به من كه يك عمر مرا خوابانيده است. من امروز آيينه زده شده‌ام. آيينه شكسته، مرا هزار قسمت كرده است و زيبايي مرا سيلي‌اي خوابانده و ذوقم را نابينا كرده است. آيا راهي براي نجات از افعي خرافات وجود دارد؟&lt;br /&gt;آيينه پر از ترس است و افعي‏ها از دوش ذهن بيمار من متولد مي‌شوند. آتش، چپ و راست بر صورت من مي‌بارد. امروز در مرداب درون، ماهيان مسموم را پرورش مي‌دهم و تنهايي من پر از عذاب وجدان است از قلب‌هايي كه مغلوب ذهن من شدند و ترانه‌هايي كه به واسطه فرمان من اجرا نشد و به جاي آنها علف هرز متولد شد، و چه قلاده‌هايي كه بر گردن نگاه‏ها نيانداختم. من خود نيستم و هزاران ماسك بر چهره دارم. امروز من ديگر آن جوان پهلوان شاهنامه نيستم. خيالم پر از ماليخوليا و توهم است. به زبوني و خاري عادت كرده‌ام و نبوغ من در تحقير خود است. شيطان، امروز دارد خود را از طريق من تجربه مي‌كند و خود من امروز شيطاني شده‌ام كه فلسفه زندگي تدريس مي‌كنم و ديگر آن ترانه‌هاي ايلياتي را به ياد نمي‌آورم.&lt;br /&gt;من ياد گرفته‌ام كه خودم را پنهان كنم پشت هيچ‏كس، پشت هر كس و به شيوه‌اي تكلم كنم كه بوي آدميت بدهم و چنان نسخه براي ديگران مي‌پيچم كه همه مرا اسب نجيب و كبوتر صلح بدانند. مي‌گويند: «خودت باش تا به خود برسي!» اما فلسفه امروز به من مي‌گويد: «خودت نباش تا به همه كس و همه چيز برسي!» همانطور كه امروز رسيده‌اند در اوج نارسيدگي. خود بودن، يعني پايان همه چيز. زندگي من، يعني خود نبودن. زندگي بي‌نهايت بي‌رحم است زماني كه بخواهي خود باشي، مرگ در گوشت پچ‏پچ مي‌كند. تو اگر حضور مرا در خود تجربه كني، مي‌شوي سياستمدار بي‌احساس كه معني خيلي از واژه‌ها را با هم عوض مي‌كني و در ويترين سخن گفتنت ديگر عشق و دوست داشتن جايي ندارد و رختخواب خود را در جاده‌هاي خشونت پهن خواهي كرد. هي، صداي بلندگوهاي شهر مي‏آيد چه شعارهاي قشنگي! گويي كسي قرار است در مراسم تخت خود مرا ذبح كند. بايد بروم تا همين فرصت را هم از دست ندهم.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432129550271633?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432129550271633/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432129550271633' title='4 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432129550271633'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432129550271633'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432129550271633.html' title='كاشكي به مدرسه نمي‏رفتم'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>4</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432113431638830</id><published>2005-04-24T10:04:00.000+04:30</published><updated>2005-04-24T17:16:15.146+04:30</updated><title type='text'>طبيعت، درمانگر است</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;غازها و چلچله‌ها با آواز خود، شكلي از درمانگران طبيعت‌اند و منِ جمعي‌ام امروز دور شده است از سكوت، دور شده است از موسيقي طبيعت. و من فقط حنجره او را زخمي كرده‌ام و قلب درختان او را شكسته‌ام. و امروز من هستم و تبر و درخت! و اكنون در جايگاه فرو ريختن ساختار آفرينشگري طبيعتم. انسان خاطرات خوبي با گيسوان نارون، رقص هيجان‌انگيز باران و وزش بادها و دختركان سپيدپوش ياس دارد. طبيعت جاذبه‌هاي الهي خاص خود را دارد. به موسيقي ملايم نيزار، آواز خروس پيش از درآمد سحر و عود عيدها و ني كوهپايه‌ها و چوپان‌ها و حال و هواي نخلستان‌ها و شيهه اسب‌ها و حركت پيانويي گندم‌زارها گوش كرده‌ايد كه چه سان انسان را به ادراك آسماني مي‌رسانند؟! طبيعت پر از آوازهاي ناشناسي است كه بر ابهام من مي‌افزايد. باران مي‌آيد، نم‌نم و صداي سنج‌هاي آسماني قبل از آن، مرا در گردابي از تخيل فرو برده است و پرندگان كنسرت فصلي خود را آغاز كرده‌اند. طبيعت پيراهن سبز خود را به تن مي‌كند و زنان كه تابلوي زيباي طبيعت‌اند، به آرايش خود مشغول‌اند، خورشيد به زيرپاي خود نگاه مي‌كند و كودكي در پناه سينه مادر با پاهاي خود بازي مي‌كند. آبشاري مي‌آيد، كوهستان طغيان مي‌كند، زلزله‌اي مي‌رسد و قوانين طبيعت درهم مي‌ريزد و آوازهاي دريايي دوباره اجرا مي‌شوند. طبيعت پر است از نقشينه‌هاي زيبايي كه در گوشه دل‌ها مي‌توانند خاطره بيافرينند.&lt;br /&gt;انسان امروز در دل طبيعت است، ولي گويي بيگانه است با او. هر طبيعتي روان‌شناسي خاص خود را دارد؛ طبيعت كوير، طبيعت شمال، طبيعت كوهستان، طبيعت دريا. هر طبيعتي انساني را مي‌آفريند؛ مردمان كوهستان در محضر كوه‌ها شاگردي مي‌كنند و طبيعت دريا مردماني را با تاروپود و تارهاي صوتي خاص خود توليد مي‌كند. طبيعت گاهي مردماني را مي‌سازد كه فقط شعر بگويند، آواز بخوانند و رقص طراحي كنند و گاهي مردماني را مي‌سازد كه اسب سوار شوند و به شكار بروند. ايران، طبيعتي چهارفصل دارد و روزگاري كه مردماني در يك ديار، برف پارو مي‌كنند، مردماني ديگر به ميوه‌چيني مشغول‌اند و زماني ديگر كه باران آواز مي‌خواند، مردماني ديگر قدح خيال و ميناگري برگ‌ها و خاطره‌ها را سرمي‌كشند.&lt;br /&gt;اما بعضي از مردمان هستند كه تنها به تدوين قوانين خشن و پايه‌گذاري زبان‌هاي تند در اين طبيعت مشغول‌اند و عقده‌هاي خود را بدين وسيله جبران مي‌كنند. بعضي انسان‌ها از استانداردهاي جهاني خارج‌اند. نگاه‌هاشان پر از خنجر است و اصرار دارند كه تمدن را گرفتار كنند. مدعياني عجيب و غريب كه با بي‌رحمي به تفسير دل مشغول‌اند، حال آنكه دل ايشان از رده خارج است. وقتي پاي سخنانشان مي‌نشيني، سردرگمي‌ات بيشتر مي‌شود و گاهي آدم كهير مي‌زند. واژه‌هايي دارند كه به درد حل زندگي مدرن نمي‌خورد و تنها نفعشان ترويج واماندگي است. چه استعدادهايي كه اينان به حراج مي‌گذارند! گاهي فكر مي‌كنم اگر انسان به معبد طبيعت برود و در آستان او آواز بشنود، رفته رفته دوباره دستگاه‌هاي موسيقي متولد خواهند شد.&lt;br /&gt;بعضي‌ها فكر مي‌كنند حل كننده مسائل رواني‌شان، پناه آوردن به ديكشنري متحرك واژه‌هاست؛ آدم‌هايي پر از واژه‌هايي قشنگ و معمولاً غيرطبيعي كه چنان براي تو با واژه‌ها بندبازي مي‌كنند و رازگونه با تو سخن مي‌گويند كه تو با اين همه احساسات، زود غش مي‌كني و احساس مي‌كني ضربان روحت به جريان افتاده است. غافل از آنكه آدم‌هايي در اين زمين، استاد شخصيت‌هاي نمايشي‌اند و آنچنان رنگ مي‌كنند و به شرح و تفسير مي‌پردازند كه گويي سارباني است او و تو درمانده‌اي در راه كه بايستي حتماً به زنگوله شتر او دل خوش كني تا راه دل را پيدا كني. امپراتوران زبان و فيلم، مردماني دور از زيبايي و طبيعت‌اند، و تو وامانده مسحور كرشمه‌هايشان مي‌شوي. ايشان خود را پشت تشبيه و استعاره‌ها و اسطوره‌هاي آسماني پنهان مي‌كنند و روح جمعي تو در طول تاريخ مدهوش اين جريان‌ها مي‌شود؛ غافل از آنكه تخيل اينان هيچ گياهي را سبز نمي‌كند و اين اوهام رنگارنگ‌اند كه تو را چنين متحير كرده‌اند.&lt;br /&gt;بسياري از استادان علوم باطني، خود فرعون‌هايي با كاخ‌هايي معلق‌اند كه هنر آنها به اسارت درآوردن جماعتي است احساساتي كه در بند چهار واژه من درآوردي و فيگورهاي آبكي هستند. از نزديك اگر آنها را ديد بزنيد، مي‌بينيد كه چه باهيجان كلام توزيع مي‌كنند و مثل فيلم‌هاي اسلوموشن مي‌خرامند و راه مي‌روند و تو و انسان‌هاي اطراف خود را براي پرورش نفسانيات خود تا آنجا دوست دارند كه از آنها تعريف كني و به ديگران بگويي چه انسان‌هاي پر از كرامت و پيشگويي‌اي هستند! و مي‌بيني كه تو نيز امروز دلخوش به اين توهماتي و شكلي از تقصير و اشتباه تاريخي هستي.&lt;br /&gt;من معتقد به زبان رياضي طبيعتم. بايستي براي ايمان آوردن به قوانين طبيعت، مرز اوهام و تخيل را از هم جدا كني. پيام طبيعت به تو اين است: از اين لحظه با «خرافات» كه افعي‌اي است برگرداگرد تو تنيده و يا با «رفتارهاي» خودت كه درهم بافته سنت منفعل و خرافات است، مبارزه كن و بدان كه راه مبارزه با آن، درك قوانين علت و معلولي و رياضي كوه‌ها، رودها، جنگل‌ها، خورشيد و پرواز پرندگان است. تو در طبيعت متولد مي‌شوي و در طبيعت مي‌تواني به درمان برسي. لحظه لحظه نمادهاي طبيعت با تو سخن مي‌گويند و گويي تو توان درك آنها را نداري، كافي است در محضر بلبلان بنشيني يا در زمان فرو ريختن آبشاري به تماشا برخيزي يا سرود دسته‌جمعي گل‌ها را بشنوي و يا شب به جانب مهتاب بنگري، آنگاه بدون رد و بدل كردن هيچ واژه‌اي، به فلسفه و عرفان زيباي زندگي دست پيدا مي‌كني.&lt;br /&gt;من امروز آهنگ‌هايم را براساس حركت فوج فوج پروانه‌ها و صداي گنجشك‌ها تنظيم مي‌كنم و يا به رقص قبيله‌اي سرخپوست‌ها فكر مي‌كنم و به آرامش مي‌رسم. در طبيعت محال است كه تو باروت را تجسم كني و يا از كشتن انساني به شعف بيايي و گلوله‌هاي سربي را صيقل بدهي.&lt;br /&gt;زماني كه تو نهالي را مي‌كاري يا زماني كه غزل مي‌گويي و طبيعت را مي‌سرايي و يا آن‌گاه كه با كلمات به سماع مي‌پردازي، كار درمانگري در طبيعت را شروع كرده‌اي. قرار نيست حتماً با تلقين و يا برخوردهاي چكشي با خود كه فقط احساس گناه توليد مي‌كنند، به خود برسي و يا با به جريان انداختن ترس و وحشت از جايي يا مفهومي خود را پيدا كني؛ انسان در طول و عرض تاريخ به لحاظ دوري از طبيعت، غريزه گرگ را به نمايش گذاشته است و هر چه بوده است دريده ‌است و خانه همنوعان خود را به نام آزادي، عنكبوت‌وار تنيده است و براساس تئوري علمي زيستن، خودخواهي خود را به كرات به اثبات رسانده است. و اما تو…&lt;br /&gt;تو كافي است به طبيعت پناه بياوري و خالق خود را بي‌هيچ واسطه دريابي. اين استادان فرقه‌ها و آيين‌ها معمولاً رعيت‌پرورند و خط عقلانيت هستي مطمئناً دست آنان را رو خواهد كرد و روزگاري خواهد رسيد كه باور آنها از پشت سازماني مافيايي ظهور كند.&lt;br /&gt;من به آموختن علمي اعتقاد دارم كه قلمرو انسان‌ها را به خورشيد، اين منبع آتش جاودان و سمبل روشنايي طبيعت، وصل كند. &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432113431638830?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432113431638830/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432113431638830' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432113431638830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432113431638830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432113431638830.html' title='طبيعت، درمانگر است'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432074157630432</id><published>2005-04-24T10:00:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:26:28.780+04:30</updated><title type='text'>ده فرمان يك رواني</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;خيلي از ما در لهجه و گويش، وجه اشتراك واژگاني داريم، ولي در ديد و تعبير و تغيير وقايع به هزار عقيده و مكتب استناد مي‌كنيم. در جامعه ما، ملود‌ي‌هاي ناهمگون زيادي در حال نواخته شدن است. عده‌اي در وادي قوميت و ذهنيت خويش‌اند و خود را برترين مي‌دانند و عده‌اي ديگر به حمل پلاكاردهاي خارجيان دلخوش‌اند. شهر، آشوب است و مردم بلاتكليف‌اند و در سردرگمي دست و پا مي‌زنند و آدم‌ها پشت خشونت باورهايشان ظهور مي‌كنند و سران ممالك هم به قطعه قطعه شدن و تجاوز به مرزهاي همديگر فكر مي‌كنند. كيش‌ها و فرقه‌ها در شكاف تاريخي عقايد ريشه دوانده‌اند و هر كسي سعي دارد ارابه‌اي‌ اخلاقي، معنوي و فلسفي بسازد و عده‌اي را سوار آن كند و چند گسل تاريخي ايجاد كند و برود دنبال كارش …  عزيزان دلم سلام!  هر كسي پشت پنجره خانه‌اش تيري خورده و گاهي مرده است و آوازي در قطره خونش گذاشته‌ است و رفته است. هر كه را مي‌بيني به شكلي ناكام، سرخورده و درمانده است و رنگ ترانه‌هايش سوزناك است و همه آوازهايش مخالف است و تحريرهايش همه اش بز بياري مي‌آورد. به اطراف نگاه كنيد، انگار كسي به كسي نيست، شهر گويي خاكستري است. هر كس به اقبال و بدشانسي خود مي‌انديشد، بايد مواظب حنجره‌ات باشي كه نغمه مخالف نخواند كه اشتباه تو، مرگ توست و تو محكومي قهرمان زندگي‌ات نباشي. آدميان در تحسين همديگر خسيس‌اند. كسي نشنود كه تو فكر مي‌كني و مي‌نويسي. اگر هم مي‌نويسي، چيزي بنويس كه بي‌شعورها آن را بفهمند و به تو چه ربطي دارد كه ديگران چه مي‌كنند و بچه همسايه‌مان گرسنه مي‌خوابد، فقط حنجره‌ات ارتعاش داشته باشد، كافي است. في‏الواقع تمدن بشري گرفتار است و سعي كن در محضر هيچ كس همسرايي نكني و زندگي را همين خزعبلات بدان و خود را فقط مشغول تصورهايي كن كه معمولاً تو را به نان شبت محتاج نكند و هيچ پلنگي را در تخيل خود راه نده و نعره‌ هيچ شيري را در رفتار خود تمرين نكن. دنيا دو روز است و چه ارزشي دارد كه تو خود را تغيير بدهي و كاشف هستي باشي. بگذار ديگران بكارند و ما بخوريم و به درك كه آيندگان چه بخورند ودر مورد ما چه بيانديشند. قليانت را بكش و رقص دودت را ببين كه چه شاهكاري است و با ذهنيت خود آن‌ را اثبات كن. سعي كن خود را پشت تفكري پنهان كني كه شايد، روزي، مبادا، اتفاقي بيفتد. براي اعمال سرگردانت هم ورقه هويت پيدا كن كه روزي تو را محكوم نكنند.  هر قالب پنيري هم كه ديدي، آن را بدزد و مواظب كلاغ‌ها باش و هميشه اين ادعا را داشته باش كه چه كسي پنير مرا دزديده؟! و همسايه‌ات را محكوم كن و فوراً حساب خود را با او صفر كن. من چند پيراهن از شما بيشتر پاره كرده‏ام، اين حرف‌هايي كه مي‌زنم براي خودتان است، ياران خوبم، به جان بچه‌هايم كه عزيزترين كسانم هستند، من با اين انديشه‌ها است كه امروز نُقل مجالسم وگرنه كسي كاه بارم نمي‌كرد. فرصت طلب باش و اطراف خانه‌ات را خط كشي كن. نمي‌دانم ماكياول را مي‌شناسي يا نه، مي‌گويند او انديشه‌هايي داشت كه خيلي از مردان مدعي ما به آن مسلح‌اند، انديشه‌هاي او را پل ارتباطي خود و ديگران بدان و تفكرات آن را مُدلينگ كن. اگر زدندت، تو هم بزن. هوار زدند، تو هم دو برابر آوازت را بلند كن. جلويت پيچيدند، بيا پايين و هرچه از دهنت درآمد بگو و اجازه نده نفس كسي دربيايد. سعي كن خودت نباشي، انواع ماسك‌ها را بخر و هر روز از آنها استفاده كن. شكلك دربياور و خود را همرنگ جماعت كن و قيافه‌ معصومانه به خود بگير و خود را در هاله‌اي از مظلوميت قرار بده. چند واژه را ياد بگير و تكرار كن و هيچگاه نيتت را پخش نكن، امروز به عمل كاري ندارند، الفاظ زميني و آسماني را براي رفع حوائج به كار بگير. كلاس بگذار، شعار بده، خود را مخترع و بنيانگذار واژه‌ها بدان و مرگ را هميشه براي همسايه بخواه و گاهي هم آه‌هايت را به اشك تبديل كن. اين فرمان‌ها جدول سؤالات زندگي‌ات را حل خواهد كرد، باور كن تمام اين حرف‌ها از كسي است كه در آسياب مويش را سفيد نكرده است.  يا تحقير كن يا تخريب و بگذار عقده‌هايت پادشاهي كنند. مردم كه آدم نيستند، شعور ندارند، هر چه سرشان است، حقشان است. امروز از بركت تحقير، توهين و تخريب است كه الفاظم به پست ومقام رسيده‌اند. هر چه به اين مردم احترام بگذاري، آب در هاون كوبيدن است. تاريخ را بخوان؛ هر كه آمد، خوش آمد.&lt;br /&gt;به چشمانت اعتماد نكن،‌دزد بازار است. شكل دزدي‌ها عوض شده است، كفتارها به جان اين طعمه افتاده‌اند. آدمي را مي‌شناسم كه رسم و آيين تفسير مي‏كرد، اما روان تو را ارث پدري خود مي داند و هر چه مي‌برد كسي را سؤال كننده نيست و خود را نابغه دهر هم مي‌داند.   اعتراض نكن، سرنايت را ننواز، كسي را نقاشي نكن، واژه‌ها را دوباره تفسير نكن، آنتن‌هاي دركت را بشكن و حتي‌الامكان فاصله‌ها را رعايت كن، و ديگر در ادبيات انتظار معجزه‏اي نداشته باش، شاعرها و نويسندگان خريداري شده‏اند و به اندازه كافي در انبار موجودند. شاعر و نويسنده منفعل و مداح و منقل‏نشين تا دلت بخواهد، هست.  و من نشسته بودم و بيچاره در تيمارستان جامعه بر بالاي چهار پايه اي رفته بود و نطق مي كرد. او اعتقاد داشت خود پيامبري بوده است، فيلسوف كه روزگاري در بطن جامعه پرسه مي‏زده. و اين مرد همان كسي است كه خيلي‏ها آرزو داشتند مثل او شوند اما او به اين‏جا كشيده شده و امروز ذات ناخوداگاهش كه هدفش نجات انسان‌ها بوده پديدار گشته است شما هم اگر به اين مراكز سيار سر بزنيد، چند پديده اين‏چنيني حتما پيدا خواهيد كرد و عده‏اي ديگر هم در گوشه كنار شهر و كشور ما فرقه و آيين و كيشي راه‌اندازي كرده‏اند كه شايد اين هم از بخت و اقبال نسل ما باشد. وقتي به اين سخنان گوش مي‌كردم به فكر درصدي از افراد جامعه افتادم كه به اين واژه‌ها عمل مي كنند و با ديدگاه انگيزه‌شناسي روبه‏رو شدم كه فرايند توليد اين تفكرات از كدامين انديشه بيمار است؟ اين دست افراد پر مدعا در اين جامعه رو به رشدند، اين ديكتاتورهاي كوچك پاسپورت‏هايي كه براي رهايي ديگران صادر مي‏كنند، پر از واژه فكر مطلقاً ممنوع است و مفسراني هستند پر از ايدئولوژي‏هاي خشن كه هيچ عشقي و فكري را به رسميت نمي‏شناسند و دنيا را سوئيت اختصاصي عقايد خود مي‏دانند. در اين شهر، سفسطه‏گران عجيب پرسه مي‏زنند و تند و تند آدم‏ها را خط‏كشي مي‏كنند و با قاطعيت اعلام مي‏كنند كه از رويا به ته حقيقت رسيده‏اند و افراد را در بلاتكليفي قرار مي‏دهند و تأكيد دارند مردم را از واقعيت به رويا ببرند، در صورتي بايد از واقعيت تلخ و شيرين موجود به يك واقعيت برتر و خلاق رسيد. و بدانيم كه قبل از آنكه درخت مهم باشد، ميوه آن مهم‏تر است و قبل از آنكه واژه‏هاي اين افراد مهم باشند، محصول ايدئولوژي‏هاي اينان مهمترند. بدرود&lt;br /&gt;شما را به عضويت باشگاه روان‏شناسي جامعه دعوت مي‏كنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432074157630432?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432074157630432/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432074157630432' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432074157630432'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432074157630432'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432074157630432.html' title='ده فرمان يك رواني'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432046775909756</id><published>2005-04-24T09:56:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:31:00.846+04:30</updated><title type='text'>خلیج فارس همان ایران است</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;اين بيشه، كه من بادبادك‏بازي را در آن آموختم و با ياس‏هاي سفيد، قاب براي ذهنم درست كردم و در خردسالي خرد را از آن آموختم و با ماهي‏هايش، گربه‏هاي شهر و محله را غلغلك دادم و با باران‏هايش، به خلسه‏ آسماني رفتم و قلب‏ها را با مثنوي شست و شو ‏دادم، طبيعت آن، سايه روشن انرژي برتر اين جهان است و آوازهاي موسيقي‏اش هميشه باستاني است، سرزميني كه شرقي‏ترين و غربي‏ترين چشم‏هاي زمين را دارد، و دوره‏گرد‏هايش همه آزادند و لهجه‏ها و گويش‏هايش پر از ترافيك لبخند و همحسي است و درخت‏هايش پر از گنجشگ‏هاي تكلم است، و خدا انسانهايي را در اين طبيعت به دنيا آورد كه چهار چشمي مواظب علم‏اند كه خودشان را پي در پي تجربه كنند، و اسم زيبايش ايران است. اين منطقه كه پرندگان روزگاري به آن كوچ مي‏كردند و زمستان خود را در آن مي‏گذراندند و خون نيايش در كوچه‏هايش جاري بود و انسان از حيرت، پر از شعر مي‏شد و آدم‏هايش همه شاعر بودند و هر تابلوي نقاش‏هايش، هزار پرنده را به تصوير مي‏كشيد و اسب‏هايش دلخوش به همين تصاوير بودند و مردمانش هر موقع دلشان مي‏گرفت، شاهنامه مي‏خواندند و اشك مي‏ريختند و پهلو به پهلو، قربان صدقه هم مي‏رفتند و دلشان در دماوند و زاگرس مي‏تركيد و ابرهايشان در بهار بغض مي‏كردند و مي‏باريدند و مردمان را به ستايش و عبادت وا مي‏داشتند، اسمش ايران بزرگ است، سرزميني كه اصالت، هويت، ماهيت و اعتبارش به انديشمندانش بود، و اين شد كه تمام چشم آبي‏ها را به حسادت واداشت، سرزميني پر از عناصر چهارگانه كه هر فصلش تابلويي بزرگ از طبيعت جهان است، پادشاهاني پر از جاهليت و نفسانيت بر آن حاكم شدند كه به عقده‏هايشان مي‏انديشيدند و نوك پيكان ذهنشان جنسيت بود، بالاخره روزگاري نشستند و تصميم گرفتند كه منظومه ذهني مردمان اين سرزمين را عوض كنند، كه گويي كردند؛ اول نبض ما را گرفتند و ديدند ما مردماني مهر طلب هستيم، كه بزرگ‏ترين سرمايه‏مان احساس و دل است، كه زود براي بيگانگان غش مي‏كنيم و فهميدند كه ما مردمان مهربان و خوبي هستيم و مي‏توانند تمام سرخوردگي‏هاي اقتصادي و رواني‏شان را جبران كنند. اينان ايده‏اي را رواج دادند كه آن تزريق اصل بازگشت بود؛ گفتند اگر اين آدميان فقط در ديروزشان اطراق كنند و در وصف ديروز بنشينند و شعر بسرايند و شخصيت‏پرستي كنند، مشكل آنان همه حل خواهد شد. و ما شديم مردماني كه به آينده نگاه نكرديم و در حالمان تنگي نفس گرفتيم و شعرهايمان در تجسم استخوان‏بندي و عزلت‏نشيني در كمر معشوقه ‏ماند و شد يك ادبيات منفعل و منقل نشين، و موسيقي‏مان كه نماد روحيه زندگي مردم است را سختي دادند كه همه‏اش سوز باشد و آه، و به جاي رستم و اسفنديار به شخصيت‏پردازي شعبان بي‏مخ و اسمال تيغ‏زن پرداختند و احساسات مردم را آن‏قدر زخمي كردند كه لبخند انديشه را در پستوي خانه‏شان تجربه كنند و آن‏قدر به پيشاني‏‏شان انگ سياسي زدند كه همسايه از همسايه ترسيد و كتيبه‏هاي خاطرات و تاريخ آنان را به قفس موزه‏هاي خود بردند و آدرس تاريخي اين مردم را در يك بازي گرگم به هوا عوض كردند و پادشاهان در توهم بازي دختركان و دوشيزگان حرمسراي خود، آدامس بادكنكي مي‏تركاندند و نمي‏دانستند روياهايشان را به غارت مي‏برند و نفهميدند در هندسه تمدن جزء سرآمدان هستند و تمام چشم‏ها و زبان‏هاي متحرك را به حراج گذاشتند و با تيغ، تمام گيسوان را بريدند و اين شد كه آنها تعداد دانشگاه‏هايشان زياد شد و ما زندان‏هايمان.&lt;br /&gt;اما امروز، جنازه‏هاي روياها و آرزوهاي‏ ملي‏ام در دستانم باد كرده است، و امواج عصبانيت تاريخي بر من باريدن گرفته است و خرافات، اين افعي تاريخي در جامعه من و تو پرسه مي‏زند و توهمات رنگارنگ را بين مردم تقسيم بندي مي‏كند و نمي‏گذارد هيچ فردي به خودش نزديك بشود و سراسر زندگي‏مان شده است ناله‏هايي كه پي در پي از نهادمان برمي‏آيد و تحمل گرسنگي‏هايي كه تفسير زندگي مي‏شود و فقر كه با آب و رنگ قاطي مي‏شود و به اسم زندگي به مردم فروخته مي‏شود. ايران از كفتارهاي خودماني‏اي رنج مي‏برد كه به زاد و ولد مشغول‏اند و هر كس ايران را ستايش كند او را ابليسي مي‏خوانند. گاهي فكر مي‏كنم براي به‏دست آوردن شناسنامه تاريخي خودمان بايستي مردمان را تاريخ درماني كرد، نه آنچنان كه در ديروزهايمان متوقف شويم و به ستايش و پرستش مشغول شويم، بلكه بدانيم كيستيم تا در سايه تسليم و بي‏هويتي روزگار خويش نمانيم. اگر از نگاه تنگ نظرانه خودماني‏ها بگذريم، گرگ‏ها و روباه‏ها پشت ديوار آبي و خاكي ما پرسه مي‏زنند، شيخ‏نشين‏ها هم كه با دلارهاي نفتي نبضشان مي‏تپد و اعتماد به نفسشان بالا و پايين مي‏رود و امروزه كاري ندارند جز اجاره كردن دختران همسايه، از فرط بيكاري براي سرزمين ما كركري ‏مي‏خوانند، درست است كه ما از لحاظ شهرنشيني و رفاه از آنان عقب‏تريم، ولي ايران هوشمند ــ اگر بگذارند و نيازارندش ــ هيچگاه در اين ركود نخواهد ماند. روزي نزديك خواهد رسيد كه ما از باران و آب بر آنان نازل شويم و در كنار ستاره‏هايشان، ماه تابان شويم و آسمان را از آن خود بسازيم و اين بستگي دارد به اين كه در جامعه عقلانيت، كارت حضور بزنيم. امروز اگر سخن ما خاموش است، از زوزه‏ خودماني و ناخودماني واهمه داريم وگرنه ايراني رعد و برقي است كه سيل، روان مي‏سازد و در تاريخ ديده‏ايم كه چطور ما براي شمشيرها، گردن كشيده‏ايم. امروز، خليج فارس، حوضچه‏اي است كه روان من در آن پاشويه مي‏كند و اطلسي است ماهي رنگ كه نشانگان تاريخي ايراني‏هاست و خيلي‏ها، آوازهاي كودكي‏هايشان از همان تنگه و خليج پا گرفته است و بگذريم كه نشريه‏اي با دلارهاي با نشان شمشير مي‏كشد و احساسات ما را كلنگ مي‏زند و آدرس آن را عوض مي‏كند. او خليج را چه فارس بنامد چه ننامد، چه خواننده‏اي ترانه آن را بخواند يا نخواند، خليج هزار نشانگان فارسي دارد و صبح‏ها انرژي هستي با نام پارس در آن طلوع مي‏كند و ... .  ايران هميشه بزرگ باد!&lt;br /&gt;بدرود.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432046775909756?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432046775909756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432046775909756' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432046775909756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432046775909756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432046775909756.html' title='خلیج فارس همان ایران است'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432035902870583</id><published>2005-04-24T09:53:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:33:17.026+04:30</updated><title type='text'>بيجه، پياده سوار اسب ترواست</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;فرهنگ ما به مخالفت چكشي با بحث جنسيت شرطي شده است و گروهي از قلعه‌بانان فرهنگ گمان مي‌كنند كه با طرح و عرضه‌ي اين موضوع، كنگره‌ي ايوان‌هايشان فرو مي‌ريزد و اصلا دوست ندارند ‌كسي در طرح اين موضوع شفاف و بي‌پرده باشد. طبق معمول، اين فرهنگ از هر آنچه كه مي‌ترسد بر سرش مي‌آيد. صداي قدم‌هاي صاعقه‌هاي جنسيت در خواب و بيداري، آهسته و پيوسته به گوش مي‌رسد و آينده‌ي اين نوع تفكر قابل پيشگويي است؛ فرار از آن به ضد خود تبديل مي‌شود. خيلي‌ها در طرح شفاف اجتماعي اين موضوع ترسانند و گروهي به تغافل و جمعي به اشاره، تشبيه و استعاره در اين موضوع بسنده كرده‌اند، در صورتي كه آموزش علمي جنسيت، حلقه‌ي مفقوده‌ي بسياري از راه‌حل‌هاي آدميان جامعه ماست. سالياني است كه كارشناسان هم در چله‌ي رياضت نه گفتن اين واقعيت نشسته‌اند و هرگاه به اين موضوع برخورد مي‌كنند، صورت مساله را سريع پاك مي‌كنند و احساس گناه كرده و طلب آمرزش مي‌كنند و در همان وقت نگران بيماري‌هاي مقاربتي« ايدز»‌ هستند.  كامپيوترها شمارش درهم ريختگي‌ها و بردگي‌هاي جنسي مردان و زنان را ثبت مي‌كنند و دختران و پسران زير خرواري از قواعد خشك اجتماعي در زمينه‌ي جنسيت مدفون شده‌اند و سازمان‌هاي جوانان نيز به دنبال ريشه‌هاي تحقيق افسردگي و دلمردگي و دلسردي جوانان مي‌گردند و قاعده‌ي انساني‌اي براي حل اين موضوع پيدا نمي‌كنند و نهايتاً آنان را به سدبندي و سركوب غرايز خويش دعوت مي‌كنند. مريض‌خانه‌‌هاي جنسيت، پر از تخت‌هاي بي‌ملاقات است، كسي نيست كه تكليف عقلاني نگاه‌ها و رفتارهاي هرزه‌آلود را روشن كند، خيلي‌ها عاطل و باطل به طرد اين واژه چسبيده‌اند و تند و تند محكوم مي‌كنند در صورتي ماهيت خود را پنهان مي‌نمايند، و حتم بدانيم كه ذهن ضدجنسي، خود منشأ انحراف جنسي است. تابوي جنسيت، بيماري واگيردار جامعه‌ي امروز ماست و هيچ ادبيات فردي و جمعي جرأت ندارد كه خود را وارد اين ميدان كند و مي‌داند طرح اين موضوع مسووليت دارد و قاضي دادگاه او را به ترويج هتك عفت عمومي متهم خواهد كرد، غافل از آنكه خيابان‌هاي ما پر از عفونت عمومي تابوي جنسيت است و مدعيان نهي از منكر، نگران ذبح ارزش‌هايند در صورتي كه راه‌حل حفظ و حراست از ارزش‌ها و درمان اين نياز طبيعي، طرح علمي آن است. جوانان نيازمند آبياري زميني اين سرزمين‌اند و با روياپردازي نمي‌شود آنها را سرگرم كرد. روزگاري است كه ما از محكوم و سركوب كردن طرفي نبسته‌ايم و در نتيجه، جوانان پنجه در پنجه انرژي جنسيت انداخته‌اند و مساحت روان‌شان از صبح تا شام پر از تحليل بيمارگونه‌ي سكس است، طوري كه با شعر، موسيقي و نصيحت و سخنراني، نمي‌توان آن را درمان كرد. بانوي محجوب ما هم در معرض تيغ نيستي بيماري جنسي است و سرنوشتش پر از خانه‌هاي خلوت پراكنده‌ي محله‌ي جمشيد است. آنگاه در « كميسيون‌هاي فرهنگي جامعه» اين بيماري را پنهان مي‌كنند؟! جامعه‌اي كه از سينه‌كش تاريخ بالا رفت تا پرچم مدنيت را بر قله‌ي ادبيات حماسي جهان بيافرازد. امروز، پر از هجوم بيماري‌هاي جنسي شده است و مسوولان همچنان بر اين باورند كه انشاءالله گربه است! به خيابان مي‌رويم و حركات عريان دختركان و جوانان را ثبت مي‌كنيم، شخصيت‌هاي تازه و حادثه‌هاي جديد. ديگر از آن دخترك خوش‌نقش و محجوب تابلوهاي نقاشي ايراني خبري نيست، هنرمندان مينياتوريست معنويت ما بيكارند. بسياري از پسران و دختركان جامعه‌ي ما قلب خود را به دور انداخته‌ و از مدل‌هاي مستهجن هم سبقت گرفته‌اند، عده‌اي هم با لباس خواب وارد جامعه‌ي خود شده‌اند. گرسنگان و بردگان جنسي هم پياده و سواره به ديوارهاي تن ديگران تنه مي‌زنند، در حالي كه ما فقط اين دو تصوير و دو قاب را محكوم ‌كرده و آنان را به جهنم حواله مي‌دهيم. ما آنان را براي تفريحات سالم به سخنان سرپوشيده‌ و اردوگاه رياضت جسم و روان هدايت مي‌كنيم. پل‌ها و سيم‌هاي ارتباطي اكثر مربيان فرهنگي با جوانان چند سالي است كه در جريان حملات سهمگين فرهنگي قطع شده و هزاران نفر در زير خروارها تنگ‌نظري‌ و پنهان‌كاري‌ها مفقود و مدفون شده‌اند. برگ‌هاي ساده تاريخ ورق مي‌خورند و ما امروز مي‌توانيم شاهد اشكال گوناگون هرزگي، گرسنگي و بردگي جنسي در جامعه‌ي خود باشيم. بگذاريد تا بگويم آنچه را كه سركوب كرده‌ايم، امروز چون افعي زخمي سر برآورده و در حال هجوم است. آتشفشان خاموش سكس از اقوام مهاجم و وحشي جامعه‌ي ماست و ما دانسته شاهد مرگ جسمي و معنوي خود هستيم. زنگ‌ها پي در پي به صدا درمي‌آيند و كسي گوشش بدهكار نيست؛ خفاش شب، سعيد حنايي، بيجه و بسياري ديگر كه به برادر و خواهرهاي هموطن خود هم رحم نمي‌كنند. توده‌ي مردم شرطي شده‌اند كه فقط همين‌ها را مجرم بدانند و آنها را در اين دنيا به چوبه‌ي دار بكشانند و لاي چرخ دنده‌هاي قضاوت بر آنها تازيانه بزنند و از آنان در ذهن خود مقبره‌ي شيطاني بسازند؛ در حالي كه فرداي آن روز، شيطان ديگري از پشت ديوار ناباوري و جهالت جنسي ظهور مي‌كند. سالهاست در سرزمين‌مان ناله‌هاي جنسيت كشيده مي‌شود و كسي را پيامبر نيست. جاده‌ي جنسيت پر از شمشيرهاي كشيده و آتش‌هاي آماده براي نابودي ايران است. امروز، جوانان جامعه در كنار تفكر جنسيت پهلو گرفته‌اند و عده‌اي بر اين عادتند كه بالاي سر اينان سخنراني ‌كنند و به جاي ارائه راهكار علمي براي آنان استغفار بطلبند، غافل از آنكه تفكر نا كارآمد توليد كننده‌ي بردگي جنسي است. بيش‌تر مردم نمي‌دانند كه «فجايع جنسي» اتفاقي نيست و در منع و پوشيده كاري افراطي ريشه دارد. اسب ترواي جنسيت در جامعه نفوذ كرده و در حال تصرف قلعه‌ي ارزش‌هاي انساني و اخلاقي ماست و اين محصول همان سفارش اجتماعي ديدگاه‌هاي تنگ‌نظرانه‌ي بسياري از اين آقاياني است كه دلشان به حال انسانيت مي‌سوزد، تاريخ دوباره تكرار خواهد شد، آيا ما هنر تعمير تاريخ را داريم؟ متاسفانه تاريخ زندگي ما مجموعه‌اي از سلسله جنگ‌هاي زرگري و متعصبانه است و فقط نسل امروزند كه ذبح مي‌شوند. عده‌اي از همين انسان‌ها حد تصورشان از سعادت انساني و انسانيت، كله‌پاچه‌‌ فروشي محله‌شان است، اينان در ذهن خود، آنچنان از شأن و رفتارهاي انساني سخن مي‌گويند كه آدم احساس مي‌كند با يك مشت الاغ و گاو سرو كار دارند. اكنون مدرسان شفا، امروز در ديالوگ‌هاي جنسيت قاطي كرده‌اند، راستش نسل امروز هم از اين همه تناقض‌گويي در گفتار و رفتار خسته شده‌ و ترجيح مي‌دهد كه راه خود را از اينان جدا كند. اين مدرسان هندسه‌ي حيات، نياز جنسي را كاملا حيواني مي‌دانند و باور ندارند كه اين انرژي مي‌تواند به انرژي معنوي تبديل شود و به جاي نگاه آسماني به اين انرژي، فقط و فقط به فكر سركوب آنند و آنچنان تابويي از اين موضوع در جامعه ساخته‌اند كه هر فرد درمانگري هم كه به اين موضوع بپردازد، خود را در معرض اتهام هتك عفت عمومي مي‌بيند. ما به جاي اتهام بايد دنبال زمينه‌سازي شرعي و عقلي براي ارضاء اين نياز انساني و متعالي باشيم. هر حنجره‌اي كه به اين تحليل و آموزش موضوع بپردازد، حكم مرگ جغرافياي رفت و آمد و امتيازات اجتماعي خود را امضا كرده است. امروز، در نتيجه شكل حرمسراها عوض شده است و جوانان ترجيح مي‌دهند رختخواب خود را در هر خانه‌اي و يا سر هر كوچه‌اي پهن كنند و آنقدر هول مي‌زنند كه بوي تعفن‌شان در خيابان هم مي‌آيد و اين عاقلان مسرورند و مي‌گويند، ديديد كه گفتيم سكس ته لهجه‌ و وجودي شيطاني دارد و اين از كرامات اينان است. اما بيجه، همان سرباز اسب ترواي سكس است. اين قتل‌هاي جنسي كه رگ غيرت خيلي‌ها را تكان مي‌دهد، بازخورد همين و همان فحش‌ها، توهين‌ها و مديريت جنسي اين سالهاست. بي‌خود به دنبال تحليل فردي متهم نگرديد، متهم اصلي، قلب كال عده‌اي ايست كه براي حيات شاداب جوانان نمي‌تپد و با تفسيرهاي خود، همه‌ي ليلي‌ و مجنون‌هاي ما را سرخورده‌ي جنسي كرده‌‌اند.  خيلي ساده مي‌گويم امروز، سكسولوژي علم جنسيت است و در بسياري از دانشگاه‌هاي جهان كرسي‌ دارد، حتي در دبستان‌ها نيز به آن مي‌پردازند تا بچه‌هاي معصوم ما را از بلاي ايدز و هپاتيت مصون بدارند، پس بايد دو چندان باور كرد. شما حق نداريد اين موضوع را با ماري‌جوانا، اكستازي و افيون در يك رديف قرار دهيد و آن را با ديدگاههاي تنگ نظرانه محدود كنيد. يكي از دلايل موفقيت بسياري از جوامع، برخورد كاملا علمي با اين موضوع ‌است. جوامع پيشرفته از همان دوران كودكي، جنسيت را با زباني ساده به كودك آموزش مي‌دهند و مي‌دانند كه با اين شيوه‌ي برخورد، ديگر نيازي به قايم‌موشك بازي جنسي نيست. جنسيت براي آنها ديگر يك تهديد استراتژيك نيست و ديگر براي ذم آن شعر نمي‌سرايند و مجبور نيستند درمانگران را به دادگاه بكشانند اگر ادبيات سالم جنسيت در جامعه بالا برود، بسياري از خشونت‌هاي جنسي و بيمارگون حذف خواهد شد. شما آنقدر به اين موضوع دامن زده‌ايد كه حتي در قهوه‌خانه‌هاي دانشگاه‌ها و شبيه به اين، مكان‌ها بحث جنسيت و حواشي آن يكي از موضوعات داغ جلسات شده است. جامعه‌اي كه قرار بود عكس‌هاي آنچناني به جهان صادر كند، امروز در بند تزريق نيكوتين جنسي به جوانان جامعه‌ي خود است. اين واژه‌ها، پر از درد است و درمان. اميد است كه متهم نشوند &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432035902870583?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432035902870583/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432035902870583' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432035902870583'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432035902870583'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432035902870583.html' title='بيجه، پياده سوار اسب ترواست'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111432017676680324</id><published>2005-04-24T09:51:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:40:10.250+04:30</updated><title type='text'>واژه فروش</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;واژه‌فروشي و نسخه‌پردازي، امروزه شغلي است پردرآمد كه نياز به استعداد و اطلاعات زياد هم ندارد. كافي است يكي- دو جين واژه را از ديگران كش بروي – البته واژگان در انحصار هيچ‌كس نيست - و بعد در كارگاه خود، آنها را رنگ زده، به شكل‌هاي مختلف درآورده و عنوان‌هاي جديدي براي آنها انتخاب كني و بسته‌بندي‌هايش را عوض كرده و يكهو در وسط ميدان كوران معركه بگيري و در غياب پهلوانان، خود را پهلوان واژه‌ها بداني. در اين حال عوام كه معمولا حافظه‌ تاريخي ندارند، تو را تحسين مي‌كنند. آنگاه تو مي‌تواني، خود را نخستين و واپسين بنيانگذار واژه‌ها بداني. مي‌تواني كاسه‌ي گدايي خود را جلوي آنها پهن كرده و پول جمع كني. روزگاري معركه‌گيري به پاره كردن زنجير بود و امروز، معركه‌گيري به زنجيركردن واژه‌هاست. امروز من، اثر دست دزدان واژه‌ها را رديابي كرده و موضوع همه‌ي واژه‌هاي بدل را ضبط كرده‌ام و آنها را به جرم قاچاق واژه‌ها و استفاده‌ي غيرمجاز از واژه‌هاي ناب، به ديوان عدالت خلق خواهم سپرد. امروز من بعضي از جوجه شبه‌روان‌شناسان جديد را كه از درون چهار كتاب ترجمه‌اي خارج شده‌اند، به مردم معرفي خواهم كرد. زمان تقيه و نان به نرخ روز خوردن تمام شده است . امروز هر چه را بايد فاش گفت.  وقت آن آمد كه من عريان شوم نقش بگذارم، سراسر جان شوم&lt;br /&gt;متاسفانه واژه‌‏فروشان و نسخه‌پردازان دست‌هزارم، در اين شهر، سر هر چهارراهي بساطي پهن كرده‌اند و انواع واژه‌ها را به قيمت بسيار نازل فروخته و واژه‌هاي قلابي را به جاي اصل جا مي‌زنند. واژه‌فروش، خود را دكتر و مهندس اين كار مي‌داند و با واژه كاسبي مي‌كند و عوام‌اند كه در تشخيص چنين واژه‌هاي ناب درمانده‌اند. گويي جرياني كه اين به اصطلاح بزرگان مبدأ آن هستند، دوست دارد اتفاقاتي بيافتد كه علم روان‌شناسي با فال قهوه، رمالي، شعبده‌بازي، نمايش‌پردازي و پنداندازي تداعي شود.  واژه‌فروشان روان‌درمان، محصول يك جريان ابتر و عقيم در اين جامعه‌اند. در ميان واژه‌فروشان، مهندس مكانيك، صنايع، عمران، نساجي و روزنامه‌نگار، پزشك عمومي، كتاب‌فروش و ... ديده مي‌شود اين بدعتي است كه «آنتوني رابينز» گذاشت و به عنوان دستاويز، به دست كساني افتاد كه در زندگي روزمره‌ي خويش وامانده بودند و دنبال دستگيره‌اي مي‌گشتند كه يافتند. و احساس حقارت خود را با اين فيگورهاي آبكي پنهان كردند. خسارت اين وضعيت را آيندگان خواهند دانست و اكنون. و چه عينك‌ها كه تند و تند عوض مي‌كنند و سمينارها و همايش‌ها كه نمي‌گذارند. مگر مي‌شود با اين واژه‌هاي پوك و خالي و بي‌استعداد و تقليدي، معضلات پيچيده‌ي اين جامعه را حل كرد؟! اينان كه ادعاي تبيين موفقيت در اين جهان را دارند، خود كال‌ترين ميوه‌ي جهانند و گاهي گداصفت‌ترين و گرسنه‌ترين مردان و زنان روزگار خويش‌اند. مگر مي‌شود با چند واژه‌ي هيجان‌انگيز، استاد معنويت شد؟!  گر ز چشمه آمدي چوني تو خشك؟ گر تو نافه آهويي كه بوي مشك استفاده‌ي افراطي از واژه‌ها مسووليت دارد و هر واژه‌اي دوره‌ي رياضت خاص خود را دارد. در شهر ما، واژه‌ها عربده‌كش شده‌اند، واژه‌ها مثل انسان‌ها شخصيت‌ دارند: واژه‌هاي درون‌گرا، واژه‌هاي برون‌‌گرا، واژه‌هاي مبتذل و ... . واژه‌ها، ابزار رد و بدل احساسات ميان انسان‌ها هستند. چند صباحي است كه عده‌اي بساط آواز پهن كرده و در يك اتمسفر شصت دقيقه‌اي، 10 واژه‌ي‌ هيجان‌انگيز پشت سر هم مونتاژ مي‌كنند، آن هم با چه حالت رمانتيكي!! و كاسه‌اي در دست مي‌گيرند و تقاضاي ريال نه كه دلار مي‌كنند. متدولوژي اين آقايان، كاشت علف هرز در كنار و درون واژه‌هاست. واژه‌بافان، كه از اين بازار آشفته خرسندند، پشت فرمان اعتمادبه‌نفس كاذب مي‌نشيند و آن‌قدر با سرعت مي‌رانند كه به بيماري وارداتي «رابينز» دچار مي‌شوند. رابينزي كه متعلق به جامعه ديگري با بافت ديگري است. اين بيمار، ديگر هر چه مي‌بيند و مي‌شنود، اداهاي اين «شومن» آمريكايي است و هميشه در سرو غذاهايش سعي مي‌كند از پيتزا تنوري بي‌مزه‌ي او استفاده كند و هالووار به جواب‌ دادن سوال‌هاي فلسفي و روان‌شناختي اطرافيانش بپردازد(!) و اين آقايان، از همه مهم‌تر چه سطحي‌وار كه خود را در پشت فيگورها و ژست‌هاي ساختگي پنهان نمي‌كنند: اول فقيرند و بعد يكهو پولدار مي‌شوند. چه جالب؟! ولي آيا چاره‌اي براي فقر دماغي خود انديشيده‌اند؟! اين سناريو و نمايشنامه‌‌ي همه اين واژه‌فروشان است و الان از ثروتمندان روزگار خويش‌اند. خدا را شكر كه يك فقير از روي زمين كم شد، ولي با فقر شناختي خود چه مي‌كنند؟  اما قصه از اينجا شروع مي‌شود كه اينان پا توي كفش روان‌شناسان حرفه‌اي مي‌كنند و خود را آني مي‌دانند كه نيستند و هرجا كه كم مي‌آورند، خواب و خيال و تجربه‌ي خانوادگي خود را به جاي علم روان‌شناسي جا مي‌زنند و مردم طالب خودشناسي، تند و تند وقت مي‌گيرند و پول خرج مي‌كنند كه اين واژه‌فروشان را زيارت كنند و با اين موجودات سفارشي مشاوره كنند و اينجاست كه عقده‌ي حقارت به دادشان مي‌رسد و آن چنان سخن مي‌رانند كه گويي كنفوسيوس يا بودا است كه سخن‌سرايي مي‌كند. و گاهي اينان به يك‌باره دچار توهم مي‌شوند كه اگر «رابينز» اينجا بود، نفر هزارم مي‌شد. و كجا نشسته‌اي كه اينان بعد از چند صباحي ادعاي مرادي، مقتدايي و استارلايتي معنوي مي‌كنند و خيال برشان مي‌دارد كه نكند كريشنامورتي يا مولوي هستند!!&lt;br /&gt;سرزمين عجايب شده اينجا، با نقش بازي كردن ديگران را دست مي‌اندازند. اينجا نقش، جاي اصالت را گرفته است. حجب، كالاي بي‌مقداري است و شرم، از ساحت ضمير آنان رخت بر بسته است. يك روز به استادكي معروف گفتم: «اي ول! چه اعتماد به نفسي داري تو!» و او زبان باز كرد و اسرار چنين فاش نمود كه «وقتي مردم را گوسفند بداني، مشكل همه حل است.» از آن روز من هم اين حس را دروني كردم و مشكل همه حل شد. جهالت اينان در ادراك خفته‌اشان ريشه دارد. از گذر عمر و ذهنيت اينان خنده‌ام مي‌گيرد. گاهي فكر مي‌كنم كه اگر كرم نبود، خاك هم نبود و اگر واژه‌فروش نبود، جريانات مبتذل تاريخي هم به وجود نمي‌آمدند. از خود مي‌پرسم موازين حقوق بشر را در كدامين ذهن بايد جستجو كنم؟ امروز بايد اينان خود را ضدعفوني كرده، وارد اتاق عمل شوند و ويروس‌هاي نفسانيت و خودپرستي خود را شناسايي كنند. اينان بايد به خود تفهيم كنند كه انسان موجودي است هوشمند و به ناصح جاهل نياز ندارد. گاهي اينان فكر مي‌كنند كه موجود سفارشي هستند و در طبقات فوقاني هستي سكني گزيده‌اند و به همين دليل است كه زن و مردشان به طور اتوماتيك‌وار قمپز درمي‌كنند. زنان و مرداني كه در پيش‌خوان نفسانيت و جسمانيت خود ايستاده و حس استادي به‌ آنان دست داده است و در عجبم كه احساس داناي كلي مي‌كنند و در رابطه با هر موضوعي، ساز خود را كوك مي‌كنند و كلاس و همايش برگزار مي‌كنند. اگر به توليدات اينان در اين چند سال نگاه كنيم، معمولا محصولاتشان آفت زده است و به ديابت رواني مبتلا شده‌اند. مي‌دانم نظام رواني اين زنان آقاو آقايان زن، هيستريك و سايكوپات است و دوست دارند با چراغ علاءالدين به هر جا بروند و با كاشت لوبياي سحرآميز در رفتار خود به روياهاشان بپردازند، غافل از اينكه، چرخه‌ي اين جهان تابع عقلانيت است و آوازهاي اينان خارج از كوك طبيعت است. در حالي كه موسيقي كهكشان‌ها، رقص ستارگان، طپش قلب سياره‌ها، فرمان فرو ريختن آبشارها، سقوط سنگ‌هاي آسماني، آواز غازها، اوج چلچله‌ها، تصنيف طنين بال‌هاي كبوتران و نجواي آرام شيرها و در كل، اركستراسيون هستي، تابع قانون رياضي است و موفقيت كشكي نيست كه با يك هيجان هيستريك، آن را به اتمام برساني. بعضي اوقات فكر مي‌كنم به همين زودي، ايران مي‌تواند مهندسان روياپردازي و خيالبافي به كشورهاي خليج‌فارس و خاورميانه صادر كند.  لطفا اين ادعاها را برچينيد و به خط هستي كه همان امپراتوري عقلانيت انتقادي است، ايمان بياوريد. عقلانيتي كه به امر واقع و تجربه شده كار دارد و خود را به روياپردازي‌هاي بيمارگونه نمي‌سپارد. من اين عبارات ساده را نوشتم تا مخاطبان خاص عواطفشان تحريك شود و در رودخانه‌ي معرفت پاشويه كرده و شاگردي خود را آغاز كنند و از اين اداها و ادعاهاي روان‌سوز دست بردارند. و عقل آموزي را پيشه كنند كه آدمي با عقلانيت زنده است نه با سرسپردگي به نفسانيت.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111432017676680324?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111432017676680324/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111432017676680324' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432017676680324'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111432017676680324'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111432017676680324.html' title='واژه فروش'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111431997991567830</id><published>2005-04-24T09:47:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:41:34.696+04:30</updated><title type='text'>من يك آنارشيست هستم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;قانون در جامعه من آش دهان‌سوزي نيست. كاشكي هرگز به وجود نمي‌آمد و ما به رسم غرايز خود رفتار مي‌كرديم. من ريخت خود را در قانون نمي‌بينم. من قانون را فقط براي سخنراني‌هايم مي‌خواهم و اصرار دارم كه آنرا در بحث‌هايم بكار ببرم. من در خيالاتم با آن لاس مي‌زنم و احساس مي‌كنم قانون به معناي واقعي آن، مرا زير چرخ‌هاي خود له خواهد كرد. من يك آنارشيست هستم. من معتقدم كه بايد خود را در بال فيل‌ها و خرطوم مگس‌ها پنهان كنم و در آنجا به تكامل تاريخي برسم. هر كس مي‌تواند از جمجمه‌ي من استفاده كند و خود را به شكل آدميزاد جا بزند و راه رفتنش را شبيه جواني‌هاي من بكند. من در اين جامعه آزادم. خرچنگ‌ها، كفتارها و جوجه‌تيغي‌ها پسرعمو و پسرخاله‌ها‌ي من‌اند. من شاه دانه‌ام و نقاط مشتركي با شاه‌‌دانه‌هاي اطراف خود دارم. من گاوها و الاغ‌ها را دوست دارم و گاهي فكر مي‌كنم به مرغي مي‌مانم كه در هر مجلسي سر مرا با بي‌رحمي مي‌برند و در هر رستوراني مرا سرو مي‌كنند و استخوان‌هايم را جلوي گربه‌هاي لوس مي‌ريزند. مسير جغرافيايي رفتار من به تمدن نمي‌رسد و همچون گله‌هاي كوهستاني مرا به هر جا مي‌رانند و نمي‌‌دانم شجره‌ي‌ خبيثه‌ي من به كدامين ميمون وصل مي‌شود. وجود من فلسفه تاريخي و اخلاقي دارد. در اين جامعه مرا مي‌توانيد در هر لايه‌‌اي ببينيد. من مرز نمي‌شناسم، گاهي در مسلك شاعرانم و گاهي در پيراهن فيلسوفان و گاهي ... و گاهي ....  در تحليل رفتار شناسي, مرا جز فردگرايان ولگرد مي‌شناسند و غرايز مرا جزو انسان‌هاي بدوي مي‌دانند. قيافه‌ام عجيب شبيه ميمون‌هاي جنگل است. امروز من در حال محكوم كردن هستم. زمين را, زمان را و مردمان را. عكس مرا درون خود مي‌توانيد ببينيد كه خود را چون افرادي لوس و ننر, آراسته‌ام. من در پي حذفم. من هر كسي را كه به خود متعصب باشد، حذف مي‌كنم. من آنقدر حذف مي‌كنم تا چشم‌ها و لب‌هاشان از غصه دق كند. من صفات بارز اخلاق اجتماعي‌ام را از حيوانات بي‌صفت كسب مي‌كنم و هميشه خواب ديگران را با صدا و رنگ آشفته مي‌سازم. در تمدن بشري سهم مرا كنار گذاشته‌اند. در هر دوره‌اي، نياكانم را مي‌بينيد كه با كفتارها، مهربانانه عكس‌ها گرفته‌اند و متعصبانه خود را به اثبات رسانده‌اند و در هر دوره‌اي هشتاد درصد امنيت جامعه به عهده من است. مرا روايت كنيد از لابلاي پنجره‌هايي كه به ديوار ختم مي‌شوند. من امروز به بلوغ رسيده‌ام. و كانون نورهايي هستم كه به جهنم ختم مي‌شوند. آواز من عربده‌كشي‌هاي وحشيانه و نغمه‌هاي مخالفي است كه هر روز مي‌نوازم. من در هوا معلقم و خيالاتم روي ديوارها لرزان ست. كودكان را از من برحذر مي‌‌دارند، غافل از اينكه من در رويا و خيالات پدران و مادرانشان جا خوش كرده‌ام. گاهي در شعر شاعران مي‌خروشم. و گاهي در ناله‌ي اشك‌هاي به سوگ نشسته. من درست مانند يك بمب صبح به صبح در خيابان منفجر مي‌شوم و دهها نفر از آدميان را به ستايش ترس وا مي‌دارم. جهان، امروز بر خيالات مرده‌ي من پايه‌گذاري ‌شده‌ است. خانه‌‌‌اي‌ دارم؛ خيالي كه بر مرتفع‌ترين قله وراجي‌آدم‌هاي محال انديش بنا شده است. من نه قيد دارم نه فعل مثبت و به هيچ اضافه‌ا‌ي هم تشبيه نمي‌شوم. من يك گوي شناور در ذهن هر فرد يا جامعه مي‌توانم باشم. گاهي من مرتاضم؛ به رياضت مي‌نشينم تا رهگذري را به تله بياندازم و موهوماتم را به جاي فكر به او بقبولانم و قفل و زنجير برايش بسازم، گاهي مرا در آثاري كلامي و نوشتاري مي‌بينيد و گاهي در چشماني خمار, گاهي در لب‌هايي كشيده شده و گاهي در خيالات رويايي. من يك هرج و مرج طلبم. معدومي هستم كه اينك فعالم و اغلب اوقات به سخنوري در اين دنيا كه شبيه جنگل است، مي‌پردازم. شهر من آشوب است و شعر من در تكلم نازيبايي‌هاست. من بلوغ زمين را ناتمام خواهم گذاشت. و خيمه همه‌ي چادرها را واژگون خواهم ساخت. تمامي بزغاله‌ها را از پستان خواهم گرفت و همه اميدها را تبعيد خواهم كرد. و همه ريل‌هاي جهان را به انحراف خواهم كشانيد. و تمام مرداب‌ها را به حركت در خواهم آورد. و همه آوازها را به خارج سوق خواهم داد و انسان را به آتشي فراگير رهنمون خواهم كرد. به فركانس‌هاي صدايم حتماً توجه كنيد و قواعد مرا كه در طول تاريخ پايه‌‌گذاري شده است، اجرا نماييد. من يك آنارشيست هستم كه در درون تو زندگي مي‌كنم و تو با من روي آرامش را نخواهي ديد، با تو همدمم، دشمني دوست‌نما در درون تو. تا احساس مي‌كني، خودت هستي، اما نيستي؛ خودت نيستي!! امروز من باشگاهي را راه‌اندازي كرده‌ام كه تو مي‌تواني ثبت‌نام كني و خود را در آن مطالعه كني و محاسن و معايب روحت را رديابي كني و تو مي‌تواني از همين لحظه جل و پلاست را جمع كني و به ترافيك ما بپيوندي. ما نبايد خود را دست كم بگيريم، سابقه‌ي تاريخي ما به هزاره قبل از ميلاد مي‌رسد. از آن روزي‌كه كلاغ‌ها، قالب‌هاي پنير همسايه را مي‌دزديدند، از همان زماني كه قورباغه‌ها، ابوعطا مي‌خواندند، از همان زماني كه شاعران اشعارشان بي‌قانون بود. از همان زماني كه انسان‌ها، يك شبه عاشق مي‌شدند و بعد كاسب مي‌شدند و بعد لحظه‌اي استاد و بنيانگذار فكري مي‌شدند، از همان زماني كه سياستمداران با هر بي‌سر و پايي، خلوت مي‌كردند. از همان زماني كه حكومت‌ها، ما را در پس زمينه‌ي رفتارهاي اجتماعي خود قرار مي‌دادند، از همان زماني كه شاعري سمرقند و بخارا را به خال هندويي بخشيد. ماهيت خود را درياب، ما پيامبران شكستيم و رسالت داريم كه قفل‌ها و زنجيرها را بشكنيم و دور هم بنشينيم و حلقه‌ي ذكر خر برفت و خر برفت را تكرار كنيم و ...  امروز ما ديگر عده‌اي بي‌سر و پا كه به دنبال لقمه ناني بوديم نيستيم، گاهي ما درون زبان و لهجه‌ايم، گاهي در درون عاشق‌ايم. و گاهي درون يك سياستمدار. و گاهي درون شهروندي زنداني و گاهي درون انساني شيك‌پوش.امروز تنها يك آنارشيست مي‌تواند جامعه‌ي تو را به حركت درآورد. طوري‌كه پوزخنده‌ات بگيرد از اين همه هيجان. اين‌همه آداب داني. جامعه‌ي آنارشيست ما، امروز قانون دارد و كه از حيطه‌ي ذهنيت ما حفاظت مي‌كند. ما افراد گردن‌كلفتي در پشت واژه‌ها‌ي خود داريم كه ما را در تظاهرات واژه‌ها و كلمات پشتيباني مي‌كنند، افرادي كه ما را در ماشين تايپ مي‌كنند و در قالب شعر، نصيحت و شعار مي‌فروشند.  چقدر كسي به كسي نيست، متوجه هستي كه چه مي‌گويم ادبيات ما در توهم مدح است، عرفاي ما در رياضت نگاه‌اند و روان‌شناسان در محاسبه هوشبهر و فرماندهان جنگ در محاسبه درجه‌ي پرتاب موشك و مردم در خيال موفقيت و جاه‌طلبان در خيال و روياي رسيدن به قدرت و كلاهبرداران در توهم رسيدن به ثروت و من در انتظار شكار واژه‌اي سرگردانم و بانوي ما در التهاب فيس و افاده تن و جسم خود وامانده است. و هنرمندان در حال كاشت لوبياي سحر‌آميز در هنر خويش‌اند و شعرا در حال تحسين واژه‌هاي بي‌استعداد هم‌اند و آنارشيست‌ها يعني ما در حال اختلال در وجدان انسان‌ها هستيم و شهروند در خواب غفلت است، مردم ما مردماني مهرباني‌اند كه در دل هم لوليده‌اند و سخني با هم نمي‌گويند. قلب‌هايي مصنوعي و چشم‌هايي شيشه‌اي چه انسان‌هاي منظمي. و عاطفه‌ي مردماني نيك‌انديش در حال پرپر شدن است. دنيا بر مدار خيالات و آرزوهاي ما مي‌چرخد و اين مشتي بود از خروار جامعه ما و كاري هم از دست سازمان ملل بر نمي‌آيد. الهي كه اين هم زير ماشين برود، تا خيال خيلي‌‌ها راحت بشود، مرداب‌ها همچنان جاري است. به خود بنگر در درون ما، شيطان نفس مي‌كشد اگر چشم بر هم بگذاريم، خيمه‌مان فرو خواهد ريخت و در تاريخ ناك‌اوت خواهيم شد. زنده‌باد آنارشيست‌. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111431997991567830?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111431997991567830/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111431997991567830' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111431997991567830'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111431997991567830'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111431997991567830.html' title='من يك آنارشيست هستم'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111431960552181409</id><published>2005-04-24T09:40:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:42:35.730+04:30</updated><title type='text'>همه، همديگر را محكوم مي‌كنيم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;انسان تنها موجودي است كه هميشه در چراگاه سوء تفاهم قدم مي‌زند و گاهي به تجزيه تحليل و رابطه‌ي آشغال‌ها و خويشاوندي كرم‌ها و كفتارها با رفتار خود مي‌پردازد. زماني كه در طول و عرض تاريخ قدم مي‌زني, انسان‌هايي را مي‌بيني كه به شغل گردن‎زني مشغول‌اند و تمدن بشري را از اين‌همه زخم و خشونت پر كرده‌اند و با قانون تنازع بقا به عنوان اصل اول, رفتارهاي اجتماعي خود را بنيان‌گذاري كرده‌اند؛ اين چنين است كه هر روز در لبه‎ي پرتگاه سقوط ارزش‌هاي انساني قرار گرفته‌اند. اين انسان درمانده موجودي است كه به هزار اگر و اما دلبسته است؛ سوء تفاهم در گفتار, ديدار و كردار. سوء تفاهم يعني ايجاد مرداب‌ها يا گره‌هاي كور در روابط انساني, يعني از كوك خارج شدن اركستراسيون زندگي. سوء تفاهم يعني من تو را نمي‌فهمم. تو مرا نمي‌فهمي, ما همديگر را نمي‌فهميم. من تو را محكوم مي‌كنم, تو مرا محكوم مي‌كني و همه همديگر را محكوم مي‌كنيم. امروز سوء تفاهم جهاني در حنجره كودكان كاشته مي‌شود و بيش‌تر سيگنال‌هاي ارسال پيام انساني, ايدئولوژيك يعني همان بكن و نكن‌هاي قيم مآبانه شده است. امروز خودآگاه و ناخودآگاه جمعي انسان‌ها, نرم‌افزارهايي توليد مي‌كند تا بشريت را, در اضطراب و دلهره و ترس نگه دارد.  من امروز ذوق آواز دارم اما همسايگان, آوازم را محكوم مي‌كنند. در جنوب كشور من, انسان‌ها, قبيله‌اي مي‌رقصند و نيايش مي‌كنند اما ما آن‌ها را قبول نداريم. قومي در شمال كشور من براي كسب روزيشان, بمب هسته‌اي مي‌سازند و همسايگان براي او كف مي‌زنند و بعضي ديگر خشخاش مي‌كارند و به امور نشئگي جهان مي‌پردازند و پولشان را به موشك‌ها و جمع‌آوري كلكسيون سلاح‌ها اختصاص مي‌دهند. انسان مستبد, اكنون به مخابره آوازهاي ناشناس پرداخته است. تخيل بشري, دنيا را به بشكه‌ي باروت تبديل كرده است و جويندگان طلا, جنگ افزارها مي‌سازند! هر قومي مي‌پندارد خود, عقل كل است و رسالت دارد تا دنيا را بسازد و به اين سبب تفنگ‌هايشان را برق مي‌اندازند. محصول سوء تفاهم‌ها, جنگ تمدن‌هاست. انسان امروز در اوهام تغيير ديگران به‌سر مي‌برد و تفكر او ريشه در خرافات دارد. فيلسوفان به پردازش معماي هستي مشغول‌اند و سياستمداران در فكر ساخت زنجيرها و اقتصاددانان به ساخت صندوقچه‌هاي ديجيتالي پول مي‌پردازند و هدف تمامي‌شان نجات انسان است!&lt;br /&gt;در همين جغرافياي بومي خودمان, بسياري از افرادي كه درس مهارت‌هاي انساني مي‌دهند, مردم را قبول ندارند و با وجود اين انجمن دوستداران اخلاق انساني را راه‌اندازي كرده‌اند. يكي از شغل‌هاي روزمره انسان‌ها, تخريب همديگر است؛ چرا كه عادت كرده‌ايم كه گناه را به گردن ديگران بياندازيم. چه منطقي! ما عادت كرده‌ايم به حريم خصوصي يكديگر تجاوز كنيم, چرا كه ما يكديگر را از پيش محكوم كرده‌ايم. يكديگر را احمق مي‌پنداريم و به اين سبب هيچ‌گاه شئونات انساني را رعايت نمي‌كنيم. يادم هست چندين سال پيش كه خواب مي‌ديدم و واقعيت را تعطيل و به دنبال اوهام و خيالات بودم, همه را محكوم مي‌كردم و چه قهر و نازها كه نمي‌كردم. امروز كه چشم باز كرده‌ام, مي‌بينم كه كار من شده بود برهم زدن جدول كلمات و اختلال در نظم واژه‌ها. بيش‌تر ما امروز در توهم محكوم كردن دوستانمان هستيم و هر كسي كه مثل ما فكر نكند جزو ما نيست و گاهي گمان مي‌كنم كه ما مغولانيم و هميشه آماده‌ايم به خود و به ديگران حمله كنيم. آيا بي‌رحم‌تر از ما به خود, كسي را ديده‌ايم. هيچ ترديدي ندارم كه اين انديشه‌هاي خودزني, بومي و اصيل نيست. نمي‌توان سرزمين مادريمان را به اردوگاه تبديل كرد و با تهديد همشهريمان نمي‌توان به همدلي و گفتمان فكر كرد. با قفس‌سازي نمي‌توان از انديشه‌ي آزاد سخن گفت. سوء تفاهم اجتماعي را ما خود به وجود مي‌آوريم. نخست بايد بپذيريم كه انسانيم و انسان حق لوليدن و حق تشخيص, مساحت و محيط و قطر و شعاع انديشه‌هاي اطراف خود را دارد و اين‌گونه است كه علم شكوفا مي‌شود و كهكشان‌ها فتح مي‌شوند و ماهواره‌ها به فضا پرتاب مي‌شوند و دوباره رازي‌ها, ابن‌سيناها, خواجه‌نصيرها متولد مي‌شوند. ما بايد از دخالت در شكل و اندازه‌ي انديشه‌سازان دست برداريم. فرهنگ تفاهم يعني حذف دعوا بر سر واژه‌ها؛ قرار نيست كه همه در يك قالب شعر بگوييم و با يك زبان و لهجه نيايش كنيم يا همگي با يك شيوه عاشق شويم و تجربه عرفاني يكساني داشته باشيم. زيبايي اين دنيا در تنوع‌ها و تفاوت‌هاست, زندگي گاهي شبيه يك پازل است و در اين پازل زندگي, گاهي دل شاعري و عاشقي به آتش كشيده مي‌شود و گاهي پرنده‌اي در قفس شعر مي‌خواند. گاهي عده‌اي با سوز جان اشك مي‌ريزند و عده‌اي ديگر قسمت سياه پازل را تكميل مي‌كنند و پارازيت‌هاي شيطاني پخش مي‌كنند. و اين جهان پر از گل‌هاي معرفت است. سوء تفاهم اجتماعي زماني احساس مي‌شود كه انسان‌ها براي سايه‌ي خود خط و نشان بكشند؛ براي خواب‌هاي يكديگر خنجر تيز كنند و هرج و مرج را جزو قوانين اجتماعي خود بدانند؛ قهرمانان علم و هنر خود را كوچك بشمارند و موسيقي اصيل خود را در حاشيه برانند و براي هر انديشه‌اي, مرز قايل شوند؛ هنر آن جامعه بخشنامه‌اي شود و گفتمان بين افراد, كلاه كج بگذارد؛ تاريخ خود را قبول نداشته باشند, و رنگ‌ها را به سياه و سفيد تقسيم كنند و زمان بلوغ جوانان را به تأخير بياندازند _ به جاي راهكار, قصه تحويل آن‌ها بدهند و عشق آن‌ها را مسدود كنند, انسان جامعه‌ي من از اين همه سوء تفاهم, بي‌احترامي و بي‌اعتمادي كه در انديشه‌هاي غير‌منطقي عده‌اي ريشه دارد, گله‌مند است. سوء تفاهم همواره خشونت مي‌آفريند و با اين روش و شيوه‌ي برخوردها, جامعه ما هميشه آشفته خواهد بود. &lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111431960552181409?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111431960552181409/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111431960552181409' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111431960552181409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111431960552181409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111431960552181409.html' title='همه، همديگر را محكوم مي‌كنيم'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111407051019863761</id><published>2005-04-21T12:29:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:44:52.800+04:30</updated><title type='text'>تنگ‌نظر, در پشت چشمان نگاه تو جاري است</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;امروز مي‌خواهم از شخصيتي كه چشماني كور, گوش‌هايي كر و زباني لال دارد صحبت كنم. شخصيتي كه عواطفش سطحي و رنگ‌پريده است. به لبخند شكوفه‌ها, اعتقادي ندارد و به نگاه زيباي نرگس ارجي نمي‌نهد. اين شخصيت تنهاست و با اين تنهايي, عواطف خود را فلج مي‌كند و صبح تا شب عواطف خود را به اسارت مي‌گيرد. خوب به اين شخصيت نگاه كنيد. شايد در درون شما باشد!  تنگ‌نظر, اگر شخص باشد يا گروه, دوست دارد وجود همه را هميشه متوقف ببيند. تنگ‌نظر اگر شاعر است, شاعر گياهان سوخته و پژمرده است و اگر نويسنده است, نعش‌كش واژه‌هاي مرده. فرد تنگ‌نظر احساس مي‌كند كه سند مالكيت همه را در دست دارد و مي‌تواند هر كاري را كه دوست دارد انجام بدهد. او جهان را بر پهناي خيالات خاك‌خورده‌ي خود تفسير مي‌كند. بهترين شغلي كه به ديگران پيشنهاد مي‌كند كاشتن نخود سياه است تا جوانان معصوم بيكار نمانند و حتي هرازگاهي در فراق آنها گل‌هاي زرد باغچه را مي‌كند و همه‌ي لاله‌ها را واژگون مي‌كند. هميشه افسانه‌هاي بدبيني مي‌خواند و در خلوت براي رسيدن به آرامش, خود را به در و ديوار مي‌كوبد. گاهي مسواك كه مي‌زند دندان‌هاي خود را مي‌شمارد تا نكند همسايه‌اش دزد باشد! . به جاي آواز زوزه‌ي گرگ را تمرين مي‌كند و در غذا خوردن شبيه مرتاضان هندي زخم روي جگر و معده‌ي خود مي‌گذارد. دل زن و بچه‌اش از دست او خون است. او غيرت‌مند است و غيرت هرزه‌ي خود را در عشق‌هاي سطحي و خياباني با دست و دلبازي خرج مي‌كند. او شانس و اقبال دارد و هر روز شاهرگ خود را با چاقو مي‌زند تا ثابت كند يكي از برهنه‌ترين, عريان‌ترين و سرخ‌ترين نژادهاي روي زمين است. او نژادپرست است و حتي براي سايه‌ي خود هم خط و نشان مي‌كشد!  خوب به اطراف خود نگاه كنيد, اشخاصي هستند كه ايده‌هاي عالي مي‌دهند, انعطاف دارند, خلاق هستند و آدم احساس مي‌كند كه منتظرند تا يك جريان انرژي را به گونه‌اي مثبت فعال كنند. بعضي ديگر هم هستند كه بر عكس طغيان و عصيان‌هاي منفي را فعال مي‌كنند و نقطه‌ي كوري در روابط انساني خود با ديگران پديد مي‌آورند. براي به وجود آوردن فضاي دلخواه خود, استدلال‌هايي را بنا مي‌نهد كه توهم و هيجان‌هاي موهوم به وجود آورد. اين افراد مدام مثال مي‌تراشند, قسم مي‌خورند و همه چيز را نيمه‌كاره رها مي‌كنند و اگر هم راهي را تا آخر بروند مطمئن باشيد سر از تركستان در خواهند آورد. تنگ‌نظر فعال است ولي در انفعال.  تنگ‌نظر ممكن است يك فرد باشد و يا گروهي باشد حاكم بر محيطي. تنگ‌نظر اگر هنرمند است, هنرمندي است غير‌خلاق, اگر مدير است مديري است خشك و عصبي و غير‌قابل انعطاف و اگر پدر خانه است, خانه‌اش جوي خشك و نخواستني دارد و اگر فردي است عادي, در روابطش با ديگران متكي بر بخل و حسادت است و از همه عيب مي‌گيرد. و اما تو, تو در كجاي زندگي‌ات تنگ‌نظري؟! چشم ديدن رشد كدام يك از اطرافيانت را نداري؟ آيا نگاه تو هم مثل نگاه تنگ‌نظر, اخم‌ دارد و با كلام‌ات نيش و زخم زبان مي‌زني؟  تنگ‌نظر تمام وقت خود را به نفي و انكار همه چيز و همه كس اختصاص مي‌دهد. تنگ نظري را مي‌توانيد در هر سطح از زندگي رديابي كنيد, در جامعه‌ي ما هم تنگ‌نظري حاكم است. تنگ‌نظر گاهي پدر است و گاهي مادر, گاهي مدير است و گاهي دكتر و مهندس. تنگ‌نظري ربطي به سطح تحصيلات ندارد البته تنگ‌نظر هوش عقلاني بالايي دارد ولي هوش عاطفي و انساني‌اش بسيار ضعيف است.  تنگ‌نظر, به اخلاق تا آنجا احترام مي‌گذارد كه قانون خود نوشته‌اش حكم مي‌كند. او ناخودآگاه همه‌ي جهان را به شكل مينياتوري كوچك در ذهن خود تصوير مي‌كند. ذهن او امكانات رشد ندارد و واژه‌هاي گفتمانش هميشه تكراري است. كاري جز ايجاد اختلال در طبيعت اطراف ندارد. تنگ‌نظر سيگنال ضعيف به طبيعت ارسال مي‌كند و انرژي‌هاي منفي توليد مي‌نمايد. آرزوهاي او همه متمركز بر آن است كه كسي به آرزوهايش نرسد. در اتوبان جهان, تنگ‌نظر از غافله‌ي سرعت عقب است و هيچ هيجان خلاقي در او مشاهده نمي‌شود.  تنگ‌نظر در شهر شلوغ ما, امروز الفاظ را در اختيار دارد. خود مي‌برد, مي‌دوزد و البته خود هم مي‌شكافد! او با واژه‌هاي بي‌ريشه‌ي خود مي‌كوشد تا انسان‌هاي خلاق را تحقير كند و در گفتار و منش آنها اغتشاش راه بياندازد. او هنرمندان مدرن را زير‌سبيلي رد مي‌كند. تنگ نظر به انواع شگردهاي توصيف و تحقير اجتماعي مسلط است. شيوه‌هايش بر اساس سبك ماليخوليسم بنا شده است و به انواع شيوه‌ها به توليد ادبيات نفرت و دورويي مي‌پردازد. تنگ‌نظر پيشينه‌ي تاريخي دارد. او گرفتار نفس است. او حتي از تحسين يك كودك هم ابا دارد چرا كه همه‌ي تبريك‌ها را براي خودش مي‌خواهد, او نمي‌خواهد با تمجيد خود دل كسي را خوش كند. حاصل كار و كارنامه‌ي همه بايد تحقيري باشد كه او مي‌خواهد. بافت سلولي او به انسان‌هاي عهد نبود مي‌خورد اما قيافه‌ي خود را به لحاظ فرم به مدرنيسم مي‌كشاند. او دوست ندارد مردم شاد و سرخوش باشند, تنگ‌نظر مست توتياي سخن خويش است و خود را دانشمندي مي‌داند كه بر اساس شبهه‌هاي خود, اسرار جهان را فاش مي‌نمايد. تنگ‌نظر حقيري است كه به گدايي شهرت و ثروت و شهوت نشسته است. اگر قرار باشد كه جهان بر مدارهاي خيال او استوار باشد, مرداب‌ها جاري و پروانه‌ها پرپر خواهند شد. خاك حاصل‌خيز نخواهد بود و خانه‌ي آرزوها با چوبدست شعبده‌ي او هر آن خراب خواهد شد.  تنگ‌نظر اگر اديب است به ادبيات شهر‌آشوب دل بسته است و اگر كشتي گير است هميشه به فكر بارانداز مخالف! او مي‌خواهد همه ساكت باشند تا فقط او صحبت كند. او همچون آتشفشاني فعال ولي خاموش است و شجاعت عجيبي در شكست خوردن و انضباط شديدي در هرج و مرج دارد.  در هر يك از انسان‌ها شكلي از تنگ‌نظري خودنمايي مي‌كند و اين نوع نگرش مي‌تواند هر سيستمي را متوقف كند. در خانه, مدرسه, سازمان و جامعه تنگ‌نظري مي‌تواند جلوي هر نوع پيشرفت و ترقي را بگيرد. فرد تنگ‌نظر هم ترسو است هم خسيس است و هم طمع‌كار. فرد تنگ‌نظر كلكسيوني از گره‌هاي كور در سراسر زندگي‌اش را در درون خود جمع كرده است. از نگاه تنگ‌نظر بغض و كينه مي‌بارد.  او فردي است متعصب و سرسخت. او دوست ندارد كسي رشد كند و به شكل‌هاي مختلف جلوي رشد اطرافيانش را مي‌گيرد, او هميشه در حال مقايسه است و فراموش كرده دست خداوند است كه فراتر از همه‌ي چيزهاي ديگر در زندگي جاري است. تنگ‌نظر ادعاهاي بسيار دارد ولي مساحتش بسيار كم است و به خاطر همين تا ابد در شكنجه به سر مي‌برد. او گم كرده‌‌اي دارد كه اسم آن را نمي‌داند. او سرگشته‌اي‌ست كه در خروارها روياي نابالغ گرفتار آمده. تنگ نظر بازتاب شرطي انسان‌هاي غير متمدن است. چنين فرد يا افرادي گاهي در مقامي هستند كه مي‌توانند براي من و تو تصميم‌گيري كنند, تنگ‌نظرها امروز نگاه‌شان جنگي است و در حريم زمين, كار انسان‌ها را به درماندگي و استيصال كشانده‌اند.  تنگ‌نظر را درياب! شايد خود تو باشي كه در اين خندق گرفتار شده‌اي, برخيز و به آواز و نيايش تعظيم كن و با نام مقدس عشق, محبت را در خود جاري ساز. با ترويج عشق مي‌توان تنگ‌نظري را از زندگي دور كرد و دست خود را به دامن خورشيد رساند.  پس جامه‌ي سربه‌داران را بپوش و بگذار كه ايران, اين سرزمين زيباي من و تو, سر بر آسمان علم بسايد, باران مي‌بارد, قطره قطره. به زير باران برو و همه را هم به نيايش باران دعوت كن و دست از اين‌همه خرافات بردار و وسعت ديد خود را به گستره‌ي اقيانوس‌ها وصل كن. بگذار خلاقيت در زندگي تو جاري شود.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111407051019863761?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111407051019863761/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111407051019863761' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111407051019863761'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111407051019863761'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111407051019863761.html' title='تنگ‌نظر, در پشت چشمان نگاه تو جاري است'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111407029192887440</id><published>2005-04-21T12:26:00.000+04:30</published><updated>2005-04-28T09:14:48.923+04:30</updated><title type='text'>ما در حضور برده داران نشسته ایم  با برده باش یا برده دار</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;در جامعه به افرادي برمي‌خوريم كه در واكنش به كاري كه انجام مي‌دهند مي‌گويند «المأمور معذور». هميشه برايم اين سوال مطرح بوده كه اين انسان به چه مرحله‌ي ذهني‌‌اي مي‌رسد, كه اراده‌ي خود را حذف كرده يا مخفي نگه مي‌‌دارد, و چه‌گونه است كه گاه مي‌تواند فجيع‌ترين رفتارها را در قالب يك انسان انجام دهد. اگر كمي به اطراف خود نگاه كنيد, افرادي را مي‌بينيد كه عشق اطاعت و فرمانبري دارند, يا به نوعي صفت برده را يدك مي‌كشند. از نگاه‌شان, عجز و ناتواني مي‌بارد و از كلام‌شان چاپلوسي؛ طوري كه اربابان خود را به حد خدايي ‌برده, يك تنديس ذهني از ولي‌نعمت‌هاي خود ‌مي‌سازند, و چه مجيزها و خود‌شيريني‌ها كه از خود اختراع نمي‌كنند و اما در رفتارشان, تا كمر خم مي‌شوند, و خود را چاكر مخلص و خاك پا مي‌‌دانند و چون سربازي گوش به زنگ آماده‌اند تا بردگي خود را آغاز كنند. راستي چه فرهنگي اين نوع انسان‌ها را مي‌سازد. فرهنگي كه در آن حماسه موج مي‌زند يا فرهنگي كه در آن ظاهرسازي و چاپلوسي خودنمايي مي‌كند. اين سلسله مراتب بردگي و خودفروختگي را در هر جامعه‌‌اي مي‌توان تشخيص داد. در چنين جامعه‌‌‌اي انسان, شأني ندارد و همه‌ي آدم‌ها ماسك به صورت دارند! در دنياي امروز, شكل بردگي تغيير يافته و يا به بيان ديگر توسعه پيدا كرده است. ديگر بردگي به رنگ پوست نيست كه بر مبناي آن سياهي در مزرعه‌‌اي براي سال‌ها جان بكند. بلكه امروزه بردگي در عميق‌ترين لايه‌هاي قشرهاي مختلف اجتماع رخنه كرده است. گاه افرادي را مي‌‌بينيد, دكتر يا مهندس, و يا تحصيل‌كرده و متخصص كه اسير گونه‌‌اي از بردگي است. برده‌ي شهوت و شهرت و پول و مقام, برده‌ي مقامي بالاتر, برده‌ي زن, برده‌ي مرد, برده‌ي سكس, برده‌ي حزب! چنين فردي چيزي كم از يك برده‌ي سياه ندارد. يك عمر در مزرعه‌ي شهرت و اسم و مقام از صبح تا شام گدايي مي‌كند. گداي قدرت, چنگ مي‌اندازد و زخمي مي‌كند, تحقير و توهين مي‌كند, ترور شخصيت مي‌كند, و چه لذتي دارد اين همه توهم! و از كوچك كردن ديگران لذت مي‌برد. به اشكال مختلف مي‌زند, مي‌برد, مي‌درد تا بماند و بردگي خود را ثابت كند. خودش نيست, ده‌ها نوع نقاب بر چهره دارد, مي‌گريد, مي‌خندد و قهقهه سر مي‌دهد تا تحسين و ستايش بشود. اكثريتي برده‌ي سكس‌‌اند, به هزار و يك در مي‌زنند تا مودبانه به ديگران تجاوز كنند, در چشم‌هاي‌شان كاسه‌ي گدايي سكس را مي‌بينيم و جالب است كه همين افراد به ديگران نصيحت مي‌كنند كه به مسئله‌ي سكس توجه نكنيد و از عقوبتش بترسيد! و ما در حقيقت با ناصحاني روبه‌رو هستيم كه خود مشتاق‌تر و گرسنه‌ترند! گاهي برده, شاعر است, شعر مي‌گويد. مدح مي‌كند. با واژه‌ها بازي مي‌كند. به واژه‌ها توهين مي‌كند و مقام خود را تا آسمان بالا مي‌برد! كتاب مي‌نويسد و برايش مي‌فروشند, اما نمي‌داند كه شعر برده نمي‌ماند و شعر مدحي پيش از شاعر مداح مي‌ميرد! برده گاهي نويسنده است و مي‌نويسد, پول مي‌گيرد و خانه و ويلا مي‌سازد تا چند برده‌ي ديگر را در خانه‌ي خود تربيت كند, فرزندان او بردگان آينده‌اند اما حرفه‌‌اي تر و كاركشته‌تر! بردگان را در هر گوشه‌اي مي‌تواني بيابي و گاهي حتي در درون خودت! چند برده وجود دارند كه تو را بازي مي‌دهند؟ گاه خود! بي‌خبري؟ برده‌ها‌ي امروز در زنجيرند, اما زنجير طلا! برده‌ گاهي چشمي است بي‌حيا, زباني است بي‌ادب و گاه شهوتي‌ است افسار گسيخته! برده‌ها در هر قشري يافت مي‌شوند. ما ملت, برده‌ي احساسات خوديم, برده‌ي انديشه‌هايي هستيم كه هميشه در گذشته‌‌اي ناكارآمد نگاه‌مان مي‌دارند. ما بردگان احساس‌هايي هستيم كه هميشه در اندوه و حسرت و ناله مي‌گذارندمان, احساس‌هايي كه شادي‌ را از ما مي‌گيرند و درماندگي را به ما مي‌آموزند, احساس‌هايي كه وجودشان چون بوف كور بر خرابه‌هاي دل ما مي‌نشينند, احساس‌هايي كه باد مي‌كارند و طوفان درو مي‌كنند, احساس‌هايي كه بر قله‌هاي هيچ‌اند!&lt;br /&gt;انسان گاهي مي‌داند كه برده است و گاهي هم نمي‌داند. در تحليل رفتار بردگي, خودفروشي و ديگر‌فروشي شغلي است بسيار شريف كه برايش پول‌ها و جايزه‌ها مي‌گيري. در بردگي گاهي تو, فيلمي مي‌سازي, تا اشارات نگاه اربابت, تو را تصديق كند! ارباب تو امروز سخت‌‌گير است. جسم‌ تو را نمي‌خواهد. بلكه, روح و انديشه و احساست را هم مي‌خواهد. برده‌ خنده‌اش, گريه‌اش, آه و ناله‌هايش, تعظيم‌اش, سلام و تعارف‌اش و پذيرايي‌اش, همه و همه بوي تعفن مي‌دهد. در جامعه‌ي امروز انواع محفل‌هاي برده‌سازي وجود دارد. برده‌داران تعصبكده مي‌سازند, كلاس مي‌گذارند و آموزش مي‌دهند تا انسان‌ها را به مرحله‌اي برسانند كه اگر روزي دستور شليك دادند درنگ نكنند. بله, اين انسان هوشمند, اين خداوندگار زمين, عشق كشتن دارد. عشق تحقير و توهين دارد. مي‌كشد و مي‌گويد: «من مأمورم و معذور.» و اما برده‌دار امروز راه‌بلد است. سخنران است, سفسطه‌گر و حراف است, فيلسوف است, روان‌شناس است, عالم است و سياستمدار, روان‌شناسي توده‌ها را خوب مي‌داند, مي‌داند كه چه‌گونه مي‌توان احساسات توده‌ها را تحريك كرد و از آنها بهره گرفت. در ذهن و خيال تو را دوست دارد, و از تو تمجيد مي‌كند ولي با رفتارش تو را زير پا له مي‌كند چرا كه از نظر او تو تنها يك برده‌‌اي! چنين برده‌دارهايي اره به‌دستاني هستند كه به قطع ريشه‌ي تاريخي ما دلخوشند. برده‌دار دم از صلح مي‌زند, اما خود خشن‌ترين رفتارها را انجام مي‌دهد. به بهانه‌ي آزادي, تو را در قفس‌هايي تنگ تعريف مي‌كند و جا مي‌دهد و با روح توده‌ها چنان مي‌كند, كه عصبي‌ترين رفتارها را از خود نشان مي‌دهند. برده‌دار امروز انديشه را در قفس مي‌كند. برده‌‌دار امروز ترسناك است ولي مهرباني را سخنراني مي‌كند. اين برده‌دار سياستمدار است و گاه جنايت‌كار! نام عوض مي‌كند و مي‌خندد, مي‌بخشايد و اميد به تداوم جهالت برده‌هايش دارد. پس بياييم فرهنگ اطاعت و فرمانبري غير‌منطقي و بيمارگون را در جامعه, خانه, مدرسه و محيط كار شناسايي كرده و راه‌هاي مبارزه با آن را بررسي كنيم. ما مردان و زناني پيشرو و حماسه‌ساز مي‌خواهيم. ما به زناني نياز داريم كه پيام‌آور صلح و دوستي باشند. ما سفيران مرگ و ايدئولوژي‌هايي تفرقه افكن نمي‌خواهيم. پس بايد كودكاني بپروريم كه خود به تنهايي, افرادي باشند خالق و شگفتي‌ساز! زماني كه به كودك خود فرهنگ مطيع بودن بيمارگون را آموزش مي‌دهيم, خلاقيت جايي براي بودن و ماندن ندارد. جامعه به شناخت نياز دارد, شناختي از جنس انديشه و آزادي و تا زماني كه فكر خود را محدود كنيم, جامعه نوآوري از خود بروز نخواهد داد.&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111407029192887440?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111407029192887440/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111407029192887440' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111407029192887440'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111407029192887440'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_111407029192887440.html' title='ما در حضور برده داران نشسته ایم  با برده باش یا برده دار'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111406951290767755</id><published>2005-04-21T11:56:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:49:12.973+04:30</updated><title type='text'>به اين انرژي الهي, جهت بدهيم</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;سكس, انرژي حيات و زندگي است و شايد بتوان گفت نصف واقعيت زندگي همين است و هر جامعه با توجه به فرهنگ خود به شكلي خاص با آن برخورد مي‌كند, و هر كدام از يك يا چند نوع تئوري, تئوري آزادي, تئوري سركوب و نهي, تئوري تعديل تغذيه مي‌شوند. در طول تاريخ, بسيار قصه‌ها و شعرها و نمايشنامه‌ها و فيلمنامه‌ها در اين زمينه نوشته و بازي شده است. بسياري در اثر برخورد با اين جريان كشته شده‌اند. طايفه‌ها و قبيله‌ها با هم جنگ و دعوا كرده‌اند, سربازها در حمله به كشورها به زنان تجاوز كرده‌اند. چه خانواده‌هايي كه از هم پاشيده شده‌اند, روابط نامشروع يك زن با يك مرد باعث تولد بچه‌هاي بي‌نام و نشان شده است و در دادگاه‌ها, بسياري از اختلاف‌ها بر اساس اختلافات سكس است, رئيس جمهوري (كلينتون) بر اثر روابط جنسي, به سوژه‌‌اي پر سروصدا تبديل شده بود. مجلات مختلف از مساله سكس (خصوصاً تصاوير سكسي) براي جذب خوانندگان خود استفاده مي‌كنند, در كانال‌هاي ماهواره‌‌‌اي فيلم‌هاي (سكسي) يكي از پرطرفدارترين برنامه‌ها را به خود اختصاص مي‌دهد.  سكس عامل بسياري از ارتباطات مثبت و منفي در جامعه شده است, از طريق سكس, درصدي از زنان به خودفروشي پرداخته‌اند و عده‌‌اي از طريق سكس به عشق رسيده‌اند و عده‌‌اي راه انحراف را پيش روي خود ساخته‌اند؛ وقتي وارد محفلي مي‌شوي چه دختران, چه پسران و چه زنان سن‌دار و چه مردان ميانسال, اكثراً باب جوك‌هاي جنسي را باز مي‌كنند و قهقهه سر مي‌دهند. درصدي از خيالات انسان را در طول شبانه‌روز روابط رويايي سكسي است, عده‌اي از مردان چه پول‌ها كه براي سكس خرج نمي‌كنند, بسياري از زنان از دست مردان خود به دليل افراط در اين زمينه به طلاق و افسردگي كشيده‌ شده‌اند. در طول شبانه‌روز مردان و زنان همانطور كه غذا و آب مي‌خورند, با هم رابطه سكسي دارند و از ابزارهاي مختلف لباس و ادكلن تحريك كننده و ديگر وسايل استفاده مي‌كنند تا جنس مخالف خود را جذب كنند. طراحان لباس, در طراحي لباس‌هاي خود, روي اين نكته توجه خاص دارند. معلمي كه سال‌هاست اخلاق درس مي‌داده لحظاتي پاي او مي‌لغزد و شهره عام و خاص مي‌شود كه بله آقا با فلان خانم رابطه داشته, و جالب است كه در اكثر جوامع سكس و آبروي اجتماعي رابطه‌اي تنگاتنگ دارد. عده‌اي از پسران به انحراف كشيده شده‌اند و عده‌‌‌اي دختران هم به همجنس بازي. مثال‌هاي بسياري مي‌توان زد كه سكس در روابط بين فردي و اجتماعي نقش مهمي را بازي مي‌كند. جوامع غربي به شكلي خاص با اين مساله برخورد مي‌كنند, و جوامع شرقي به گونه‌‌‌اي ديگر.&lt;br /&gt;جوامع پيشرفته از همان دوراني كه فرد به بلوغ مي‌رسد از طريق رسانه‌هاي مختلف به آموزش دختران و پسران مي‌پردازند تا افراد در زمان ازدواج نسبت به سكس, شناخت كافي داشته باشند. در ايران سكس تابو است, كسي جرات ندارد كه به طور عيان و واضح, به طرح مساله بپردازد و اكثراً در خفا و پنهان, چيزهايي مي‌گويند و سريع جمع‌بندي مي‌كنند. اي واي كسي نفهمد, زشت است و خوبيت ندارد و بعد لبخندي و رضايتي. اما امروز ما به عنوان كارشناسان روان‌شناسي تصميم گرفتيم از زاويه‌ي علم به اين مساله بپردازيم و در نشريه‌ي خود به طور دقيق اين مساله را كالبد شكافي كنيم. البته تا اين جا از طرف عام و خاص به نوعي جسارت ما را تشويق كرده‌اند, ما معتقديم بايستي ضريب هوشي در زمينه‌ي سكس در جامعه بالا برود تا افراد نسبت به اين موضوع شناخت علمي پيدا كنند و هر موضوعي كه انسان شناخت كافي داشته باشد. در تصميم‌گيري و برخورد با آن دقيق‌تر عمل مي‌كند, بسياري از زنان و مردان در شب زفاف از خيلي از مسائل ظريف سكس ناآگاه هستند و داشته‌ايم زنان و مرداني كه بعد از چند سال بسياري از موارد ظريف اين موضوع را نمي‌‌دانند. زنان و مرداني كه به لحاظ عدم آگاهي به مرور به سردمزاحي كشيده‌ شده‌اند و كانون خانواده‌شان از هم پاشيده شده است. اگر تصميم‌گيري درباره اين موضوع را به عده‌‌اي ناآگاه بسپاريم, طبيعتاً آنان بر اساس تئوري نكن, زشت است, قباحت دارد, مگر مساله‌‌اي مهم‌تر از اين پيدا نمي‌كنيد, سركوبش كنيد. نبينيد, و … عمل مي‌كنند و همين‌طور است كه مي‌بينيم كه جامعه به مرور به طرف يك فاجعه‌ي جنسي پيش مي‌رود و مي‌بينيم كه بسياري از مرزهاي خانواده را از بين برده است و فيلم‌هاي سوپر, ارزش پيدا كرده است. راستي چرا زماني كه زني متاهل در خيابان مي‌ايستد, ده‌ها ماشين, بوق و چراغ مي‌زنند, ‌اي آقا اين زن متاهل است اما بردگان و گرسنگان جنسي, مجرد و متاهل نمي‌شناسند, فاجعه به همه جا كشيده است. در خيابان‌هاي شلوغ, زن‌ها معمولاً مورد تعرض قرار مي‌گيرند. هوا كه تاريك بشود, بسياري از زنان و دختران در امنيت نيستند. بايد گفت و تحليل كرد, چرا در جامعه‌ي ما افراد گرسنه‌تر ‌شده‌اند, بردگان جنسي روز به روز بيشتر مي‌شوند. در اين چند سال اخير شدت فجايع جنسي چون خفاش شب, و امثال اين‌ها در شهرهاي مختلف بيشتر شده است, واقعاً چه بستر فكري بر اين جامعه حاكم شده است كه اين چنين توليداتي مي‌دهد. معلول را رها كن, علت را بچسب. اينهمه بلندگوها و مجلات و هزينه‌هاي تبليغات براي چيست؟ چه فكري در جامعه محدود و سركوب شده كه شاهد اينهمه رفتارهاي زيرزميني و پنهاني هستيم.  ايدز, سمبل رابطه‌ي از هم گسيخته‌ي جنسي, از خانه‌اي به خانه‌‌اي ديگر مي‌رود و جاخوش مي‌كند و كسي هم صدايش در نمي‌آيد, ده سال ديگر را ببينيد, پسري مي‌گفت با دختري رابطه‌ي سكس برقرار كردم, بعد از اين كه دختر از منزل من رفت در نامه‌‌اي برايم نوشته بود كه به جامعه‌ي ايدزي‌ها خوش آمديد, حالا من مانده‌ام يك دنيا غم و افسردگي, كسي به فكر قانونمند كردن اين رابطه‌ها نيست. شرايط اقتصادي براي جوانان وخيم شده است و سن ازدواج براي دخترها و پسرها به بالاي مرز سي سال كشيده است, آيا مي‌توانيم يك جامعه‌ي پيچيده و تودرتو را با همين تعصب‌ها و تحليل‌هاي خام و غيرت‌هاي بي‌پايه اداره كرد, بفرماييد, اداره كنيد. چرا هر چه مي‌گوييد و نصيحت مي‌كنيد كمتر گوش مي‌دهند. لجبازي‌ها و خودنمايي‌هاي جنسي در خيابان‌ها را ببينيد. بياييد براي يك بار هم شده به مشكل جواناني كه دچار عقده‌هاي جنسي هستند گوش بدهيد, چرا شب و روزش سكس شده, چرا در مدارس پسرانه و دخترانه بازي‌هاي جنسي تشديد شده است, حتماً مي‌گوييد, ماهواره‌ها, امان از تهاجم, بلي مي‌تواند درصدي باشد, اما اين همه‌ي جواب مساله نيست. اين‌ همه سازمان‌هاي جوانان چه مي‌كنند. چرا لاپوشاني مي‌كنيد. از چه كسي بايد اجازه گرفت. بيائيد اين انرژي را با دادن شناخت‌هاي دقيق و علمي جهت بدهيد. ما كه اين كار را شروع كرده‌ايم, باشد كه بمانيم و بگوئيم, باور كنيد كه هيچكدام‌مان ضرر نمي‌كنيم. هر موضوعي كه از زاويه‌ي علم به آن پرداخته شود, مي‌توانيم آن را در جامعه, طرح و به بلوغ برسانيم. بايد به اين موضوع انساني پرداخت, بسياري از كشورها با اين مساله كنار آمده‌اند و ‌اين انرژي را كاناليزه كرده‌اند و از اين انرژي نهايت استفاده را مي‌كنند. طرح اين موضوع شايد اثبات آفتاب باشد براي شما. ما معتقديم كه Sex امري است مقدس كه بايد به آن نگاه آسماني و الهي كرد. اين نگاه‌ها و سركوب‌ها وضع جامعه‌ي ما را وخيم‌تر مي‌كند. در آزمايشي, معلمي نمكداني را به سر كلاس مي‌برد, اين روند چندين بار تكرار شد, تا اين كه يك روز, به بچه‌ها گفت! خواهش مي‌كنم كه كسي به اين نمكدان دست نزند تا من چند دقيقه به بيرون بروم؟ معلم از سر كلاس رفت و بچه‌ها همگي به طرف نمكدان هجوم بردند, تا بفهمند راز نمكدان كه از طرف معلم نهي شده, چيست؟ براي محققان اين سوال مطرح شد كه چرا كسي در روزهاي قبل به آن نمكدان توجه نكرده بود. و با آزمايش‌هاي مكرر ديگر به اين نتيجه رسيدند كه هر چيزي, نهي و منع شود, كنجكاوي انسان را بيشتر مي‌كند. بهتر نيست به جاي اين همه محدوديت‌ها و سركوب‌ها و گاهي توهين‌ها, بستر اجتماعي مناسب را براي آن‌ها فراهم كنيم. نه, تند نرو, ما مخالف ابتذاليم.حرف من, حرف توست, اما به زبان ديگر و از زاويه‌‌‌اي ديگر. ما بايد آموزش مفاهيم جنسي را از همان دوران شروع بلوغ با زباني ساده شروع كنيم. و مطمئناً اگر فرزندان ما به شناخت علمي جنسي دست پيدا كنند, درصد بسياري از رفتارهاي پرخاشگرانه‌ي جنسي حذف خواهد شد. آن گاه دختران و پسران ما با ادبياتي بالغانه در زمينه‌ي Sex با هم برخورد خواهند كرد و مي‌توانند از توجه بيمارگون به اين موضوع, اين انرژي را در جهت رشد و بالندگي اجتماعي خود در نظر بگيرند, تا كي بايد به اين حياي شرقي ادامه داد.؟&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111406951290767755?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111406951290767755/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111406951290767755' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111406951290767755'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111406951290767755'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_21.html' title='به اين انرژي الهي, جهت بدهيم'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111380252234497841</id><published>2005-04-18T10:02:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:51:00.333+04:30</updated><title type='text'>جاي اين مجله خالي بود، اين طور نيست!؟</title><content type='html'>&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;هر گامي در ابتدا، يك نوع جسارت و مبارزه است سعي داري كه بتواني، اما شك‎ها و ترديدها، ترا فرا مي‎گيرند، انرژي‎هاي منفي مي‎آيند و مي‎روند و چه قدر گاهي راحت. آن قدر كه به دلشوره مي‎افتي، مي‎آيند. اما چطور و چگونه، كلكسيوني از، آياها و اماها و اگرها و اين خصيصه‎ي هر شروعي است آن هم در كاري كه با ريسك زاده مي‎شود. اراده‎ات را فرا مي‎خواني، انرژي‎هاي مثبت ترا دور مي‎زنند، و بالاخره كارت كليد مي‎خورد، صدايي مي‎آيد، دلنشين. جشنواره‎ي مطبوعات سال 82، تو ابراز وجود مي‎كني، و منتظر نگاه‎ها و كلام‎ها مي‎شوي؛ آفرين كارت متفاوت است، جاي اين مجله خالي بود، عالي است، تنوع دارد، گرافيك مجله بسيار زيبا است. موفق خواهيد شد و گاهي هم در كلامي، نكته‎اي ديگر، چرا از رنگ سياه استفاده كرده‎ايد، چرا فلان عنوان نيست، چرا منابع را به طور دقيق پانويس نكرديد. مي‎پذيرم، هم تعاريف را و هم انتقادها را، هر دو به نوعي درست مي‎گويند. اما كدام املاي  ننوشته، كه غلط ندارد.&lt;br /&gt;پس از شش سال صبر، اولين مجله‎ي روان‎شناسي اجتماعي ايران به زبان ساده منتشر و در گام نخست موفق شده است. و بار زندگي تو مي‎شود بسيار و من ديگر كارم شده، لابلاي ورق‎‎ها گشتن و ارتباط برقرار كردن با اين و آن و اينترنت، كه حتي زن و فرزندت مي‎شوند از تو سير، چه مي‎شود كرد بايد دويد. بايد از اين هويت دفاع كرد و مي‎دانم جامعه قبل از آن كه تو را تأييد كند، عادت دارد كه تكذيبت ‎كند، اما بايستي نه در تأييد متوقف شد، نه در تكذيب، و خوش عادتي دارم كه هميشه اين جمله را در ذهنم زمزمه كنم كه ريشه باش، ريشه و ريشه، گلي است بي‎اعتنا به هياهو. و هر شروعي را بايد آن قدر تمرين كرد كه آن را روزي به بلوغ برساني. و كاري است دشوار و شيرين.&lt;br /&gt;در مسير زندگي‎ام، قبول كردم كه گامي بردارم كه برداشتي خلاقانه از آن بشود، و اين مي‎شود اما به خون جگر. چند سالي است كه تب كتاب‎هاي خوديار روان‎شناسي و كلاس‎هاي به اصطلاح روان‎شناسي در گوشه و كنار ايران راه‎اندازي شده است و چه ديوار كوتاهي شده است اين روان‎شناسي. از اين ديوار خيلي‎ها بالا رفتند ولي نتوانستند همه جا را ببينند. گرد و خاكي به پا شده است، طوري كه كسي را هم مي‎بيني و كساني را هم نمي‎بيني، تابلوها بر سردرها بالا رفته، اولين، برترين، بهترين، بنيانگذار تكنيك‎هاي …. و امّا از اساتيد بگويم، اساتيد روان‎شناسي يكي مهندس معدن است، يكي الكترونيك، يكي كشاورزي، يكي پزشك، و ديگري روزنامه‎نگار، جالب است، نه. آيا اين ايده‎ها مال ماست، كلاس‎ها، حراج واژه‎هاست. و آن قدر واژه‎ها را تكرار مي‎كنند كه خيال‎ورشان برمي‎دارد كه خودشان نص واژه‎هايند. چشمه‎هايي از زيبايي را در كارشان مشاهده مي‎كني اما اغلب خود محور و خود مركزبين شده‎اند. و همه چيز را بر محور افكار و رفتار خويش ارزيابي مي‎كنند. در ايران از اين دست احساس مالكيت‎ها فراوان ديده مي‎شود. مطالب را از خارج مي‎گيريم بدون اجازه و در داخل به نام خود و خانواده‎ي خود ثبت مي‎كنيم و بعد همه بايد از ما اجازه بگيرند و در سايه‎ي تبليغات ما خبردار بايستند، نه، ما آدرس را گم كرده‎ايم.&lt;br /&gt;پوسته انداختن از اين همه خودشيفتگي‎ها فرهنگ مي‎خواهد و راستي كجاي راهيم و مگر قرار است چه كسي را به مقصد برسانيم. كه خود مقصد نارسيده‎ايم. قصدم خشونت نيست، توجه‎ام بيشتر به ريشه‎هاست، در ايران پژوهشكده نداريم و بسياري مفاهيم وارداتي است و گاهي از تاريخ مصرف گذشته، ما هم به اين نوع قاچاق گرفتاريم و اميد است روزي آن قدر به عمق برويم كه در سطح ادا و اصول در نياوريم، كه ايراني هميشه در اوج پرواز مي‎كند، اگر بگذارند و نيازارندش.&lt;br /&gt;نكته‎اي كه لازم مي‎دانم با شما در ميان بگذارم اين است كه بايستي قدم به قدم به تحليل رفتار شناسي جامعه‎ي خودمان بپردازيم كه اين زيباترين است، جامعه‎ي ايران روان‎شناسي خاص خود را دارد، در ادبيات، در هنر، در سياست، در اقتصاد و …. به شكل خاص خود، هم جذب مي‎كند و هم عكس‎العمل نشان مي‎دهد. موفقيت در ايران و جامعه‎ي امريكا يا اروپا از زمين تا آسمان تفاوت دارد، شروع موفقيت اقتصادي در ايران گاهي با خون دل است و گاهي يك شبه پادشاهي پنهان. و يا سؤالاتي از اين دست كه چرا در جامعه‎ي ما توهين و تحقير از بالا به پائين، خودنمايي مي‎كند؟ چرا جامعه‎ي ما به راحتي اسير احساسات مي‎شود و سرنوشت دنيوي خود را با شعار و آرمان‎گرايي معاوضه مي‎كند؟ چه تفكري در جامعه‎ي ما حاكم شده كه ساديسم شديداً خودنمايي مي‎كند؟ چرا در جامعه‎ي ما فرهنگ فال قهوه و رمالي … جا باز كرده و شدت يافته است؟ چرا در جامعه‎ي ما Sex تابو شده است و هزاران چرايي ديگر كه روان‎شناسي خاص خود را مي‎طلبد كه اين نياز است شما كه اهل قلم هستيد به ما كمك كنيد. قصدم اين است كه از اين فرصت تاريخي استفاده و جسارت خودمان را تجربه كنيم. نكته ديگر اين كه در شرايط اكنون، مجبوريم كه از كتب روان‎شناسي به عنوان منبع استفاده كنيم و يا اين كه گاهي مطالب دشوار را ساده‎نويسي كنيم تا اين مفاهيم بيشتر در دسترس دوستداران روان‎شناسي قرار بگيرد. كه اميدوارم شما بر ما خرده نگيريد و برسد روزي كه به تحليل جزء به جزء مفاهيم روان‎شناسي در جامعه‎ي خودمان بپردازيم.&lt;br /&gt;اميددارم كه اين نشريه يكي از پربيننده‎ترين، پرشنونده‎ترين و خواندني‎ترين و پر سروصداترين و شاداب‎ترين مجله‎ي ايرانيان داخل و خارج از كشور باشد و روزي نرسد كه به حراج كردن خود بيانديشيم و سطح سليقه‎ي پائين خود را ترويج فرهنگ روان‎شناختي و موفقيت بناميم. بي‎شك همه چيز را همگان دانند و همگان، گاهي نوجواني است كه تازه زبان باز كرده و يا عابري است كه گذرا ورقي زده و يا خانم خانه‎داري است كه در خانه و آشپزخانه‎ي خود مجله‎ي ما را مي‎خواند و نقد مي‎زند و يا معلمي است دانشگاهي كه به چوب استدلال تكيه كرده. به همين لحاظ انتقادهاي شما را مي‎پذيريم هر چه باشد.&lt;br /&gt;در پايان از شما مي‎خواهم كه اين نشريه را به اعضاي خانواده خود و دوستان صميمي‎تان معرفي كنيد.&lt;br /&gt;بدرود&lt;/span&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111380252234497841?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111380252234497841/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111380252234497841' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111380252234497841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111380252234497841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_18.html' title='جاي اين مجله خالي بود، اين طور نيست!؟'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111371485018261645</id><published>2005-04-17T09:40:00.000+04:30</published><updated>2005-04-25T08:53:11.490+04:30</updated><title type='text'>من سردیبر هستم</title><content type='html'>&lt;div align="center"&gt;&lt;span style="font-size:130%;color:#000000;"&gt;سلام&lt;br /&gt;من شميسا، سردبير وبلاگ روان‏‏شناسي جامعه و در يك كلام مردي بي‏پروا و باصفا و درويش كه وابسته به هيچ گروه و جرياني در اين جامعه نيستم، داراي تحصيلات عاليه روا‏ن‏شناسي و دستي هم در قلم، كه مي‏گويند مخصوص به خودم هست و البته بي‏ادعا، از شما دعوت مي‏كنم سرمقاله‏هاي مرا بخوانيد و نظر فكري و احساسي خود را ارسال كنيد. اميدوارم دوستي و همراهي مرا بپذيريد. اين اولين مجله اينترنتي روان‏شناسي اجتماعي در ايران است كه به زبان ساده در اختيارتان قرار مي‏گيرد. اين يك مجموعه و كلكسيوني از مفاهيم متنوع روان‏شناسي است مثل هنر، ارتباطات، سياست، سكس، زنان، خلاقيت، بهره‏وري و موارد ديگر و در امتداد مجله، به مفاهيم روان‏شناسي غرب و شرق مي‏پردازم، اين موضوع زايش‏هاي ديگري هم خواهد داشت. حرف‏ها گفتني بسيار است كه در طول سفر خواهم گفت دست گرم شما را مي‏فشارم و اميدوارم از توانايي‏هايتان مرا بهره‏مند سازيد؟ چنانچه اهل قلم هستيد مقالات به روز خود را برايم ارسال كنيد. هر چه جنجالي‏تر و پر سر و صدا بهتر. اين وبلاگ را به ديگران معرفي كنيد، تا آثار ما را ببينند، ضمناً همايش‏هائي حضوري تحت عنوان باشگاه روان‏شناسي جامعه و با موضوعاتي متنوع مثل مديتيشن، خنده، خلاقيت، خواب و … در تهران داريم كه هر 15 روز يكبار تشكيل مي‏گردد در صورت تمايل مي‏توانيد در اين جلسات شركت نمائيد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111371485018261645?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111371485018261645/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111371485018261645' title='2 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111371485018261645'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111371485018261645'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post_17.html' title='من سردیبر هستم'/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>2</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-12119980.post-111347628845023326</id><published>2005-04-14T15:20:00.000+04:30</published><updated>2005-04-16T11:24:27.756+04:30</updated><title type='text'></title><content type='html'>&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;span style="font-family:times new roman;font-size:180%;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;blockquote&gt;&lt;/blockquote&gt;&lt;p align="center"&gt;&lt;span style="color:#3366ff;"&gt;بنام خداوند جان وخرد&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/12119980-111347628845023326?l=irpsy-jamee.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/feeds/111347628845023326/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=12119980&amp;postID=111347628845023326' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111347628845023326'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/12119980/posts/default/111347628845023326'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://irpsy-jamee.blogspot.com/2005/04/blog-post.html' title=''/><author><name>مجله روانشناسی جامعه</name><uri>http://www.blogger.com/profile/16617203185554207931</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
